یه سری از این روح ها که نمیشد تعدادشون رو شمرد تو صف فهم و شعور بودن.یه سری دیگه که اصلا تعدادشون با سری اول قابل مقایسه نبودو خیلی زیاد بودن تو صف ثروت بودن.همینطور تو صفای مختلف بودن تا آخر.
از یکی پرسیدم: چه خبره .
گفت: هرکسی یه چیزی میگیره واسه سفر.
گفتم: کجا.
جواب داد: سفر به زمین.
فوری بدون اینکه بدونم رفتم تو یه صفی که چند نفر بیشتر نبودن.دو تا فرشته اومدن و یه بسته واسه هر کدوممون دادن بعد گرفتن بسته ها تازه پرسیدم:این بسته چیه؟
گفت:دیوونگی.
حالا فقط دلخوشیم اینکه تعدادمون خیلی کم خیلی.خوبه نه؟
شاید این نامه رو تا آخر عمرت نخوونیش.ولی مینویسمش برا دلم برا اطاق خالیم برا اینکه بدونم تنهام و دارم به تنها موندنم اسرار میکنم.تو این مدت فقط با خاطراتت که تو هر گوشه ی این اطاق خالی جا خوش کرده زندگی کردم.نمیدونم چرا نمیخوام فراموشت کنم دیوونه تو اصلا کجایی حتی برا یه لحظه هم که شده به من فکر میکنی؟میدونم این اطاق خالی که یه دنیا توش جا میشه واسه تو کوچیک بود.میدونم این اطاق خالی نمیتونست خورشید رو برات به مهمونی بیاره و تاریک بود.میدونم این اطاق خالی.......اما تو بدون این مدت یه سال و نیمی که نبودی با سه بار دیدنت انگاری سه سال باهات زندگی کردم.ببین خیلی دوست دارم دیوونه وار میخوامت بلد نیستم حرفای عاشقانه بزنم به قول هامون مثه اینکه هنوز تا اون حد خل و اردک نشدم. میدونی داستان از اونجا شروع شد که یه دیوونه از خیابون ولیعصر نوشت و دومین دیوونه هم اون و تکرار کرد برا یه لحظه بعد خووندنه این دوتا دست نویسایه این دوتا دیوونه تو رویاهام تورو با عشقت تو اون خیابوون دیدمو منم هرچی دیده بودم نوشتم تازه بعد خووندنه نوشتم فهمیدم خاطراتت هم باهام قهر کرده به خدا باور نمیکنی چقدر منتشون رو کشیدم تا دوباره با هزار شرط و شروط منو بخشیدنو به اطاق خالی برگشتن.با تمام وجودم دارم خودمو زندانی خاطراتت میکنم آخه بعد اون که خاطراتت برگشتن نه فقط به خاطر تو ها اما علت اصلیش تو بودی، که اون روی من بیدار شد و زدم یه دوستی خوب و سازنده حداقل واسه خودمو خراب کردم آخه یکی از شرطای خاطراتت بود ولی خودمونیم خاطره هات با معرفت تر از خودتن.حالا دوباره با وجود تنهایی شدیدم نمیخوام لذت با خاطراتت بودن رو از دست بدم ولی بدجوری درگیرم با خودم،با مغزم،با دلم،با ذره ذره ی وجودم درگیر شدم دارم کم میارم دارم عهدم و که با خاطره ها بستم میشکنم.واسه همین منتظر یه سری اتفاقات تو این روزا باش.
یا خودت رو هم میارم پیش خاطراتت یا خاطراتت رو هم تیپاکس میکنم پیشه خودت
با صدای گریه به دنیا می آیی اون لحظه مهمترین لحظه ی زندگیته آخه از یه دنیایی که پر از مایع بوده به دنیایی میای که فقط هواس و باید برا اولین بار نفس بکشی برات هم تو اون دنیا نگفتن نفس کشیدن چیه یا کیه خوردنی یا ... بالاخره با دادو فریادی که میزنی و با کشیده های که ماما به توپولت میزنه شروع به نفس کشیدن تو این دنیای نکبت اما زیبا میکنی.تا چندین ماه هر چی دم دستت می آد فری میبری به سمت دهنت و شروع به مکیدن میکنی خودت هم نمی دونی چرا ولی تا دو سه سالگی این کارو میکنی البته بعد اینکه دندون در آوردی مکیدن تبدیل میشه به مکیدن و جویدن.خلاصه با هزار بدبختی و بازیگوشی میرسی به سن بلوغ حالا دیگه بدنت داغ شده انگاری میخوای پوست اندازی کنی،تویه پوسته ی خودت جا نمیشی میخوای در بری از همه چی و همه کس آخه دنبال یه چی هستی ولی بازم نمی دونی چرا واسه همین میری دنبال دوست دختر یا پسر خودت هم نمی دونی برا چی ولی اینکار و میکنی و از شدت حرارتت کم میکنی.آدم باید خیلی زرنگ باشه که این دوران رو به سلامت طی کنه.
یه هویی بی خبر از همه جا میبینی تو دانشگاهی و هی خودتو سرزنش میکنی که ای بابا من که این رشته رو دوست نداشتم پس من چیکار کنم چه خاکی تو سرم بریزم.باز هم نمی دونی چرا بعد یه مدت چه بخوای چه نخوای علاقه مند رشتت میشی.دانشگاه همینطوری میگذره ولی تو باز یه گمشده داری تو این دوره آدم دیگه یه نمه حالیش شده چه بدبختیه و رو به خدا میکنه میگه تو کمکم کن.آخرای دانشگاس که هوس عشق به کلت میزنه میری دنبال عشق و عاشقی.حالا با عشق زندگیه مشترکتو شروع میکنی یا بدون عشق.که تو بهترین حالت عاشقی هم حداکثر بعد دو سال میرسی به همون سوال اول، چرا؟ حالا بدون عشق یه امیدی هست که بعدا ممکنه علاقه مند هم بشین باز بهتر از عاشقی،نه؟میخوای از یه نواختی در بیای آخه دنبال یه چی بودی تو، ولی نمی دونستی چی فک میکنی همینه و یه کاردستی عین خودت درست میکنی و میندازیش تو جامعه.بقیه ی عمرت هم مشغول کاردستیت یا کاردستیات میشی و تا میای بفهمی دنبال چی بودی یا شاید هم نمی فهمیم دنبال چی بودیم میگن جمع کن دیگه کوپونت تموم شده این مدت هم داشتی بازار سیاه استفاده میکردی.
پ-ن:
خودم هم نفهمیدم چی گفتم و چرا گفتم. ولی یه چی گفتم
با خواهش خودش رو به قبله خوابونده بودنش دیگه هیچ تاب وتوانی نداشت بیماری تو این مدت چهل روزه اونو بسیار نهیف وشکننده کرده بود انگاری همونی نبود که همه آرزوی هیکلشو داشتن .درست چهل روز پیش شروع شد وقتی که انگشتای پاش از اختیارش در اومد و از حرکت افتاد.هیچ دکتری نتونست بیماریش و تشخیص بده چنان سریع پیشروی کرد که تو این چهل روز فقط زورش به قلب و مغزش نرسیده بود.همه ی خوونه وادش تو بیمارستان بودن اما به هیچکس اجازه نمیداد داخل اتاقش بشه آخه میخواست دل کندنش از همه راحت باشه نمی خواست چشای همیشه منتظر مادرشو تو دید آخر گریان ببینه.نمی خواست خاطرات بچه گیش که به همراه برادر و خواهرش گذرونده بود جلو چشاش بیاد و اون حوض مادر بزرگشو نمیخواست تصور کنه.از صمیمی ترین دوستش که براش مونده بود خواهش یه سیگارو کرد ولی با اولین پکی که به سیگار زد تمام اندامش بخاطر سرفه های شدید به لرزه در اومد دیگه قادر به هیچ کاری نبود حتی نمی تونست موبایلشو دستش بگیره.
اما بیماری قدرتشو نداشت تا به آتش عشقی که در وجودش شعله ور بود غلبه کنه با خودش خیلی درگیر بود آخه با وجود اینکه معشوقش دو سال پیش به خواستگاریش جواب رد داده بود اما منتظر تماسش برا وداع بود. دائما خودشو به خاطر عوض کردن شمارش تو همین چند ماه گذشته سرزنش میکرد آخه لیلا شماره ی جدیدش رو نداشت.اما همش به خودش امید می داد که حتما میتونه شمارمو گیر بیاره و بهم زنگ بزنه.دیگه نفسش بالا نمی اومد آروم دوستش رو صدار زد و تو گوشش چیزی گفت و اون به علامت چشم گفتن سرشو تکون داد،تو همین موقع زنگ تلفنش به صدا اومد دوستش گوشی رو به کنار گوشش آورد تا بتونه با لیلا حرف بزنه غافل از اینکه اون با صدای زنگ و با یه لبخنده رضایت خیلی آروم همونطوری که خودش میخواست پریده بود.
دوست صمیمیش به تماس گیرنده جواب داد اما حیرت زده بود.آخه لیلا پشت خط نبود بلکه شاهدشون بود که برا وداع زنگ زده بود.
دیگه خسته شدم از این زندگی، از این دائم الخمری حالم بهم میخوره، یه کثافتی شدم خودم هم خبر ندارم، تا حالا دست هیج مرد و نامردی رو هم نگرفتم اینم شد زندگی همش مستی و لجن هیچکسو تو این دنیا ندارم.بعد اینکه خودمو حسابی فش دادم رفتم سر یخچال سراغ میوه ها.
نمی دونم این سیب به این سرخی رو کی اینجا گذاشته اصلا دلم نمیاد بخورمش همینطوری دستم گرفتم دارم باهاش بازی میکنم یه بطرم که ویسکی خوردم شنگول واسه خودم تو خیابون قدم میزنم که که دوتا چشه کوچولوی درشته آبی رنگ زیبا داره به سیب سرخی که تو دستم بالا پایین میندازمش نگاه میکنه آخه بغل مامانشه و داره پشت سرشون و که من میام میپاد.دیدم بدجوری به سیب نگاه میکنه تو همین عالم مستی یواشکی رفتم جلو و سیب بهش دادم لبخنده معصومانش مستیم رو چند برابر کرد.انگاری خودم نبودم آخه من از حیوونم بدتر بودمو این چیزا حالیم نبود.نه واسه دائم الخمریم نه آخه خیلی کثافت کاریا کرده بودم.این روزا خیلی واسم درد آوربود.
همینکه رسیدم خونه خوابم برد.اصلا نفهمیدم کی صبح شده همینکه از جام بلند شدم خودمو دوتا دیدم اونم برا یه لحظه یه هویی افتادم تو یه دادگاه و فقط آخرشو شنیدم که:
"به خاطر سیب سرخ، ما تو را از آتش جهنم دور گردانیدیم."
راستی به خاطر همینه که میگه؟
"برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم"
سلام عزیز، دوباره دلم گرفته باز بدجوری دلتنگتم هم تو هم خدا نمی دونم چی بگم اصلا یه هویی اینطوری شدم دلم گریه میخواد دلم میخواد یه جای خلوت فقط ما سه تا باشیم سرم و بذارم رو شونه ی تو زار زار گریه کنم آخه با معرفت این رسمشه بابا اینه مرامت که همه ازش میگن.آخه من دلم گریه میخواد تو رو میخوام کنارت باشم و تو وساطتم و بکنی تا خدا من رو هم لایق پرواز کنه. همین روزا وقت سالگردت میام به مزارت تا خودمون سه تا باهم خلوت کنیم و من یه کم خودم و خالی کنم. باشه؟ دوست دارم.
تو یه روز بهاری با نوازش نسیم بهاری از خواب بیدار میشی،تو همون لحظه ی اول مات میشی و به دور برت که نگاه میکنی یه طورایی خودتو حتی با تخت خوابت غریبه احساس می کنی.با صدای یه خانومی که فکر می کنی چند ماهه میشناسیش ولی نمی شناسیش به خودت میای همینکه خانومه میاد تو اطاق خواب از خجالت کم میمونه که آبشی آخه تو لخت خوابیدی فوری لحاف و روت میکشی و میگی:
حداقل یه در بزنین.
خانومه با تعجب بهت نگاه می کنه و میگه:
تو چت شده دیوونه؟!!؟
نمیخوای بهش بگی نمی شناسیش.یه طوری سر وته قضیه رو هم می آری بعد خوردن یه صبحونه اونم تو ظرفهایی که تا حالا لنگشو ندیدی میزنی بیرون بدون اینکه سر کارت بری بی هدف تو خیابونای یه شهر غریب قدم میزنی،تو این شهر از پیاد روهاش گرفته تا آدما و ماشین اش برات تازگی دارن .از اولین عابر که به سمتت میاد اسم شهر و می پرسی تازه متوجه میشی با شهری که توش زندگی میکنی چندین کیلومتر فاصله داری.اما حالا هیچ کاری از دستت بر نمیاد.تو حتی خانوم خودت رو هم نمی شناسی و این شروع داستانه تو ء بعد یکی دو ماه خل بازی که می کنی همه بهت شک می کنن و یه بسیج همگانی برا مداوات انجام میدن و بهترین محل تو اینجور مواقع تیمارستانه.
خلاصه دو سال که تو تیمارستان موندی و هیچ جوابی واسه خل بازیات پیدا نکردی دوتا پا از همسایه بغلی قرض می کنی و با چهار تا پا الفرار.شب به در خوونتون تو شهر خودت میرسی در رو میزنی یه خانوم مسن در رو برات باز میکنه تعجب می کنی و اسم خودت و به زبون میاری و میگی:
منزل فلانی.
بله بفرمایین.
ببخشید شما؟
من خانومشون هستم امرتون رو بفرمایین.
چشات سیاهی میره و تازه میفهمی داری با خانومه خودت حرف میزنی.برا چند لحظه تو خودت غرق میشی. سوال ها همینطوری مثه سیل به سمت تو سرازیر میشه. ای بابا این چطور ممکنه من 30 ساله این خانووم هم سن مادرم؟ این همون خونه ی خودمونه؟آره، فقط یه کم کلنگی به نظر میرسه.پس این پیر زن کیه میگه خانوم منه؟
خیلی سریع سوال میکنی ببخشید خودشون نیستن؟
خانووم با تعجب میگه خودشون الان 40 ساله که مردن.
تازه میفهمی سرت چی اومده تو میخواستی بری دنبال اون خوابت،دنبال اون قولی که دو سال پیش به خودت دادی.اما حالا این خوابت که اومده سراغت.
- بعد دیدن اون فیلم که اسمش هم یادم نیست بعضی وقتا فکر میکنم امکانش هست که ما یه محیط نرم افزاری باشیم و اونایی که ما رو ساختن برا تفریح هم که شده بیان مغزشون و رو مخه ما دانلود کنن.
- خدایا این بنده ی دیوونه ی خودتو که این روزا تبدیل به دیوانه شده ببخش.
این روزا روزایی که دارم کتاب زندگیم رو مرور میکنم.حالا بگذریم از اینکه تا حالا چه بلا هایی سرم اومده اما این دو سه صفحه ی آخر اصلا با هم همخونی ندارن .یه هو از توی مرگ بیرون کشیده بشی و دوباره تو دامش بیفتی و این بار یه آشنای توسط موج سوم باعث بشه بری دنبالش و بفهمی اونطوری که تو فکر می کردی نیست.انگاری دیگه اختیاری نداری و سوار موج زندگی پیش میری.
دیگه دست خودم نیست. آخه هر روز دارم این تخم نفرت رو بدون اینکه بخوام تو دل همه میکارم تا بیشتر وبیشتر ازم متنفر باشن.این داره آزارم میده تا حالا اینطوری نبوده اما الان.........
باز خیالی نیست منتظر صفحات بعدیت هستم.
درست وقتی که از خوبیها و بدیا از زیبایها و زشتیا از همه چی و همه کس خسته شده بودم خودم و تو شهر تو دیدم شهری که از خیابوناش گرفته تا مغازهها و خونه ها و آدماش همه دلبری می کنن.شهری که بالا بالا نشیناش به خدا نزدیکن اما دورن شهری که میشه توش برا همیشه گم شد.خیلی واسم سخت بود آخه من یه دهاتیم و این چیزا هضمش واسم مشکله. تو همین موقع بود که تو پیدا شدی خیلی زود بهت دل بسته شدم و این دلبستگی بعدها به دوست داشتن تبدیل شد برام مهم بود که تو این دنیای ماشینی تو سراپا احساسی ولی حیف خیلی زود فهمیدم که این شهر لعنتی رو تو هم تاثیر گذاشته.
یادت هست بهت گفتم:یارو احمق که به نامزدش اجازه میده با هر پسری که میخواد دوست بشه هر چند که رابطشون سالم باشه.
گفتی:آخه اون مگه بردس که همش به فرمان نامزدش باشه اون آزاده و با این شرط باهاش عروسی کرده که محدود نشه.
آره منم دوست دارم اینطوری محدود نباشم و هر غلطی دلم خواست بکنم.ولی تو این وسط تکلیف دوستی و صداقت چی میشه. تکلیف عشق و دوست داشتن چی میشه.به نظرت میشه محبت رو بین دوتا زن یا دو تا مرد تقسیم کرد؟
حالا بهت میگم که اون دختره محدود که سهل بلکه تو قلعه ی با دیوارای بلند که رهایی از اون خیلی وقتا غیر ممکنه اسیر. میدونی اسم قلعه چیه؟
قلعه ی هوا و هوس
فکر کنم یه روز بهاری بود که تو کارگاه با ناظر پروژه باهم بودیم باد شدیدی تو کارگاه پیچیده بود.داشتیم راجع به یکی از صورتجلسه هامون بحث میکردیم که یه هو سر و کله ی یه لودر یه موتور سه چرخ با دوتا سرنشین پیداش شد و بدون سوال و جواب لودر مشغول خاکبرداری یه قسمت از مجتمع آپارتمانا شد که هنوز دوتا بلوک اون قسمت رو شروع نکرده بودیم.با دو دلی و نگرانی همراه ناظر به سمت دو موتور سوار رفتم تا علت کارشون رو بپرسیم همینکه نزدیکشون شدیم اون معلوله با عصبانیت تمام شروع به داد و فریاد کرد:
شماها همه ی زندگی منو به تاراج بردین زن بچه عشقمو همه چیزمو دیگه اینو چرا برام زیادی میبینین؟
یه مشاجره ی کوتاهی بین ناظر و اون معلوله شروع شد دیگه هیچی نمیشنیدم آخه صداش برا چند لحظه هم که شده بود با باد همنوا شد و تو مغزم پیچید وقتی به خودم اومدم دیدم ناظر مچ دستمو گرفته به دنبال خودش میکشه و داد میزنه:
جبهه بودی به ما چه میخواستی نری منم بودم.
یاد شعر احمدک افتادم که یه جای میگه:
به من چه که مادر ز کف داده ای به من چه که دستت پر پینه است
به رو خودم نیاوردم بالاخره کار بیخ پیدا کرد و رئیس اون اداره که ما حمالشون بودیم با هیات همراه تشریف آوردن کارگاه من خوشحال بودم چون فکر میکردم این آقای رئیس با این جانباز هم درده و زبونشو خوب میفهمه تو همین حسه خوشحالی داشتم به بلوکهای آپارتمانی که توی یه زمین غصبی برا قشر محروم جامعه ساخته شده بود و اون بنده خداها هم از فرش زیر پاشون گرفته تا دوچرخه ی بچه هاشون رو فروخته بودن صاحب خونه شن فکر میکردم. که فهمیدم این آقای رئیس از گروه اول شهید باکریه انگاری همه ی امید و آرزوهام که تو اون پروژه ی لعنتی ساخته بودم یه بارکی فرو بریزه خراب شد.دیدم جانبازه چشاش به سمت منه اما خیلی آروم شده بود با آرامش خاصی شروع کرد به حرف زدن:
هم سن همین آقا بودم که داشتم با تمام صداقت برا وطنم میجنگیدم آخرش چی شد روزگارم شده همه درد همه قرصای آرام بخش همش شده تریاک همش کثافت.
پای راستشو با اون دستایه نیمه جونش بلند کرد و رو فرمون موتور گذاشت همینکه آستین شلوارشو داد بالا با ..... نمیدونم چی بگم کلمه ای براش پیدا نمیکنم بهتر بگم غم انگیزترین صحنه ی زندگیم روبرو شدم یه سوراخ چرکی به قطر حدود پنج سانت رو پاش به چشم میخورد و اینطور ادامه داد:
همه ی بدنم اینطوری شماها چی فکر کردین وقتی برگشتم تیکه ی دلم بیشتر از یه ماه تحملم نکرد من اونو میپرستیدم همه ی عشقم بود. حالا طوری شده که هیچکس کنارم نیست حتی واسه دستشویی رفتن تنها موندم مثه حیوونا شدم خودمو غرق کثافت میکنم. میدونین چقدر تریاک مصرف کردم که الان اینجام.
یه سکوتی که ازش غم میبارید کنار دفتر کارگاه حاکم شد که با استارت موتور اون عزیز شکست کلام آخرش این بود :
اصلا من اینجا چیکار میکنم واسه کی دارم حرف میزنم همه ی زندگیم که به کثافت کشیده شده حداقل ایمانمو به گو نکشم. رو به آسمون کرد و گفت یعنی من لیاقتشو نداشتم که بیام پیشت به کی ظلم کردم که داری اینطوری عذابم میدی . ولی اینو بدون راضیم به رضای تو.
موتور کاوازاکی سه چرخ فکستنیش تو نگاهم گم شد به خودم که اومدم هیچکس کنارم نبود.همه حتی آقای رئیس تو دفتر جمع شده بودن همینکه وارد دفتر شدم از حرفاشون کم مونده بود بالا بیارم.
اما حالا بعد گذشت سه سال از خود خودم دارم بالا میارم.
چون.........
تو یه روز زندگیت دلت بدجوری تنگه میزنی بیرون بلکه آروم بگیری.افکار و غم هات هی همینطوری مثه سیلاب که پشت سد جمع میشن میریزه رو هم میخوای داد بزنی یکی بیاد این سرریز و باز کنه دیگه تحمل نداری که یه هو یه پری چهره که دار چند قدم جلوتر از تو راه میره توجهتو جلب میکنه آخه خیلی شیطونه و داره با یه شیطنت دخترونه این پسرایی که بیشتر شبیه دخترن تا پسر و اذیت میکنه و دائما بهشون پشت پا میزنه و با دوستش که قدش کوتاه تر از خودشه و به نظر محجوب تر از خودشه به این بینوا ها میخندن جلو میری و علت کارش و خیلی مو دبانه ازش میپرسی جوابی که نمی شنوی هیچ یه پشت پا هم میخوری.ولی یه حسنی داره به خودت که میای میبینی سریزه باز شده.بگذریم که بعد چند روز این پشت پا رو چه جوری بدجوری تلافی میکنی .
الان یه دو هفته ای هست که از این ماجرا گذشته و یه سیگار لای دو انگشت دست راستت تو خودت غرق شدی و داری میری سمت خونه که یه صدا همه ی هواستو میریزه به هم صداهه بهت میگه آقا سیگار نکش برات خوب نیست.دنبال صدارو که میگیری میرسی به یه دختر خانوم وای اینکه همون پری چهری اون روزه که با پشت پایی که ازم خورد دست و پاش خونی شد . این میشه آشنایی تو با یه دختر خانوم زیبا بعد یه مدت دیگه نمیتونی ازش دل بکنی تازه متوجه میشی عاشقش شدی یه سالی اینطوری میگذره دیگه نمی تونی تحمل کنی و میخوای باهاش ازدواج کنی نمیدونی موضوع رو چطوری باهاش مطرح کنی آخه تو تا حالا حتی نتونستی دستش و تو دست بگیری تا گرمای دستشو احساس کنی ولی دیگه دل به دریا میزنی بعد یک ربع که از دیدارتون میگزره میخوای گرمترین و عاشقانه ترین بوسه هاتو رو دوتا لب زیباش بنشونی که اون لبا تحملشون رو از دست میدن و بهت اعتراف میکنن.من شوهر دارم.
تازه میخواد دنباله بوسه هات بیاد که همه ی دنیا با اون منظومه ی شمسیش رو سرت میچرخه که هیچ خرابم میشه.نمیدونی چیکار کنی نه واسه اینکه با یه زن شوهر دار دوست شدی و یه سال و نیمی رفتی سر کار بلکه به این خاطر که فردا اگه زنت بعد یه مدت کوتاه بفهمه تو رو دوست نداره چه اتفاقهایی میتونه تو زندگیت بیفته.حالا که سریز هم قفل شده و باز نمیشه. شروع میکنی به کفر گویی:
آخ خدا تو که بنده هات اینطوری هزار چهرن ببین تو چی هستی ؟!!؟
یا من خیلی شوتم یا این کار دستیات خیلی ماهن؟!!؟
وای خدا غلط کردم.
خدا یا رحم کن فردا منو اینطوری گرفتار نکنی من ازت عشق میخوام که توش یگانگی باشه. نه دروغ و دو رویی.
داری زندگیتو میکنی و یه آرزوهایی داری فکر میگنی تو با همه ی مردم فرق داری چون آرزوهات با آرزوهای اونا فرق داره یه چندتا اتفاق واست میافته نمی فهمی چه خبره تا اینکه روز موعود درست وقتی که با زبون بی زبونی بهت هشدار دادن اینکار و نکن ولی تو انجامش میدی و از یه میلیمتری مرگ یه دستی میکشدت به چندین کیلومتریش تازه حالیت میشه چی شده و تو چطوری آویزون زندگی شده بودی و خبر نداشتی .تو این اوضاع و احوال یکی مثه یه چتر باز از طرف همون دسته واسه امتحانت میاد تو زندگیت بعد یه مدت میبینی خیلی چیزا ازش یاد گرفتی و خیلی دوسش داری عاشقش شدی این عشق آزارت میده آخه تو همچین حقی رو نداشتی. بعد یه مدت کوتاه چند ماه متوجه میشی داری دوباره مثه یه روزنامه مزخرف روز مره میشی دوباره داری آویزون زندگی میشی داری روفوزه میشی .
یه هو اون وجود اصلیت که نمیخوام اسمشو بیارم گل میکنه و میزنی همه چیو داغون میکنی و میری پی کارت اما دل کندن سخته آخه دوسش داری.
ولی پرنده که پرید دیگه پریده..........
لطفا سکوت رو رعایت کنید دادگاه رسمی ست.منشی دادگاه حکم رو بخونید:
شما محکوم به تبعید به مدت نا معین و به محلی به نام زمین هستید هرگونه لوازم زندگی که تصورش را بکنید در اختیار شما قرار داده خواهد شد و هر غلطی دلتان بخواهد میتوانید انجام دهید فقط به خاطر داشته باشید که به سوی ما باز خواهید گشت.
سالها در انتظار این اسباب کشی بود و حالا یه شور وشوقی داشت که با دیدن جاده ای زیبا که براش یاد آور جاده ی زیبای گیسوم بود و به محل جدیدش ختم میشد اونو غرق در این همه زیبایی-صفا و سادگی وعشقی که در روح اون کرم خاکی گرفته تا درختاش دمیده شده بود مستش می کرد.براش مهمتر از همه این بود که گم شده هاشو پیدا کنه آخه دوتا خواهراش و باباش خیلی وقت بود اومده بودن اینجا اون هیچکدومشون رو نمی شناخت واسه اینکه اونا رو ندیده بود ولی امید به پیدا کردنشون این اسباب کشی و زیبا تر می کرد . خوونه ای بهش داده بودن که تو اون پنجره ی کوچیکش انقدر زیبایی جمع شده بود که این همه زیبایی به نظرش بیشتر از کل زیبایی جای قبلیش بود.انگاری همه ی لذتها توروحش تزریق شده بود.
اما بعد از یه مدت طولانی موفق به پیدا کردن گم شده هاش نشده بود برا پرسیدن آدرسشون وقتی از فرمانروا داشت اما جوابی که شنیده بود این بود: تو چون اونارو نمی شناسی باید تا قیامت منتظر بمونی. از شنیدن این خبر زیاد دلگیر نشد چون میتونست با این همه زیبایی انتظار هم بکشه تو همین فکر بود که همسایه های بغلیش توجهشو جلب کرد قدماشو سریعتر برداشت تا با اونا که عروس و داماد بودن و یه روز زودتر از این به اینجا اومده بودن آشنا بشه تا بلکه تنهایشو با اونا تقسیم کنه. همینکه بهشون نزدیکتر شد دنیا جلو چشاش سیاه سیاه شد دیگه موندن تو اونجا براش غیره ممکن بود آخه اون یکیشون رو میشناخت و تومحل قبلی عاشقش بود ولی دیگه نمی تونست برگرده به محل قبلیش حتی قادر به تغییر خوونش هم نبود.
تازه فهمید که........
یه سرباز آلمانی منو با تیر میزنه میافتم زمین و میمیرم ولی همه چیو دارم میبینم.منکه مردم پس اینا چیه. میخوام داد بزنم کمک بخوام نمیشه میخوام پاشم و از ترس فرار کنم ولی قادر به هیچ حرکتی نیستم.....
با صدای دلنواز مادر از خواب بیدار میشی و هرچی بد و بیراس به روزگار میبندی اما به خودت قول میدی بری دنبالش تا بفهمی این چه خوابی که هر بار به یه شکلی میاد سراغت.اما بوی خوش صبحانه ی مادر همه چیز و از کلت می پرونه.بعد خوردن صبحانه هم که میری پی کارت.عصری همچین خسته میای خونه که هیچی تو مغزت نیست جز یه استراحت حتی اگه خیلی کوچولو باشه.دلگیر میشی نمیدونی چرا میزنی بیرون و به خودت الکی روحیه میدی و میگی غروبا همیشه دلگیره خونه که برگشتی محبت مادر همچین به دلت نفوذ میکنه که همه چی یادت میره اما وقت خواب دوباره به خودت قول میدی این دفعه اگه بیدار شم حتما میرم سراغش حتما شروع میکنم این دفعه...........
واین داستان ادامه دارد..........