تبليغاتX
اطاق خالی

آن پارتی در هتلی چهار طبقه یادت هست،دو طبقه اش را در این عالم واقع دیدم.آن ساعت با بند و صفحه ی آبی یادت هست،من دیگه یادم نیست آخه مثه اینکه همه ی ساعتهای دنیا وقتی بسته به مچ دستتن زیبا میشن.

 

پی نوشت:

-طبیعت بازیی با این دیوونه راه انداخته که هیچ یک از طرفین توش بازنده نیستن و الان این دیوونه مدتی رو باید بره تیمارستان شاید خیلی زود بیام خیلی زودتر از اون که میگم اما مدتی اینجا آپ نمیشه تا از تیمارستان برگردم.نمیخوام خوبم کنن میخوام همینطور دیوونه بمونم مطمئن باشین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/29ساعت 1:32  توسط دیوونه  | 

نمیدونم از کجا شروع کنم اما میخوام مثه همیشه باهات رک باشم،میدونی عاشق بودی درست به معشوقت نرسیدی درست،تازه اگه می رسیدی هم.همونی بودی که  الان هستی و الان به معشوق واقعی داری نزدیک میشی و من میگم شدی. فقط تو رو به همون معشوقت قسمت میدم از خودش بخواه تا بال پرواز و بهت بده.

 

بگذار تا از تو بیاموزم رسم شیدایی را.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/10/25ساعت 0:9  توسط دیوونه  | 

نشد دوباره ترا با کلام عشق بنامم                  نشد،نشد،نشدای نامت اعتبار کلامم

 

سلام عزیز مدتی شد که بهت نامه ای ننوشتم،دلتنگی تو چیزی نیست که ازم دور بشه و فکر میکنم تا آخر عمر همرام باشه خودت میدونی چقدر دوست دارم هنوز هم با این سنم خیلی جاها بهت نیاز دارم اما خبرای خوبی هم برات دارم و چند تا هم تشکر به تو بدهکارم.نمیدونم هنوز هم فکر میکنم خدا به خاطر حضور تو به من نظر داره و اینطور تو زندگیم وارد شده،میدونی قبلا هم بود اما من نمیتونستم حسش کنم این روزا با تمام وجودم حسش میکنم خلاصه به آرامش خوبی رسیدم و میخوام این نعمتی رو که بهم عطا کرده با چنگ و دندون حفظش کنم.راستی اینم بهت بگم خوشحال شی هرچند میدونم تا حالا خبرش به گوشت رسیده،یه نفر که مدتها انتظارش و میکشیدم به زندگیم اومده و با حضورش وجود خدا رو تو خونه ی دلم رنگی کرده.راستی این خواهش منو هم به گوشش برسون:

هرچند اینا همش کار خودته اما بازهم ازت یاری میخوام منو تنها نذار.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/21ساعت 23:11  توسط دیوونه 

هیچ تصورشو نمیکردم آیینه ای از چشمام برات بسازم.

 

تقدیم به هامون که خداوند قلب و دلی زلال همچون آب به او عطا کرده

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/10/18ساعت 23:38  توسط دیوونه  | 

بعد از اینکه بابام اینا فهمیدن کار من و تو از عشق و عاشقی گذشته با ازدواجمون موافقت کردن . چه لذتی داره که بعد از شش سال به کسی که دوست داری برسی چه لذتی داره وصال.....
زندگیمونو با عشق شروع کردیم . بابام اینا هم که زورشون به من نرسیده بود ، خودشون به تنهایی راهی کانادا شدند . حالا دیگه من اینجا فقط تو رو دارم . ولی میدونم که تو نمیذاری من احساس تنهایی کنم . تو میدونی من از همه زندگیم به خاطر تو گذشتم . من آیندمو با تو عو ض کردم . چون دوستت داشتم . حالا سه ساله که ما ازدواج کردیم و تا هفت ماه دیگه ما یه مهمون کوچولو داریم ...
من با خواهرت اینا به اصرار تو شمال رفتم . چون فکر میکردی برای روحیم خوبه . قرار بود که ما تا اخر هفته بمونیم و تو هم آخر هفته پیش ما بیای . روز سوم بود که طاقت نیاوردم وبرگشتم . خواستم خوشحالت کنم آروم در خونه رو باز کردم نمیدونستم خونه ای یا نه اما این تایم باید سر کارت باشی اومدم تو تراس خونه صدایی از توی اتاق خواب اومد صدای خنده یه زن!باورم نمیشد گفتم شاید به دوستات کلید دادی که با دوستشون بیان خونه ما اومدم تو خونه ولی صحنه ای که دیدم برام غیر قابل باور بود .........
حالا من تنهام.حتی روم نشد به خونوادم بگم که تو اینکارو با من کردی.روی برگشت ندارم !! چون بچه یه آدم دروغگو رو نمیخواستم بچه رو سقط کردم.دیگه برام هیچ مردی مهم نیست.هیچ کس نمیدونه من کجام و چطوری دارم زندگیمو میگذرونم.حتی تو هم نمیدونی ....

نوشته شده توسط: یه دیوونه ی دیگه

+ نوشته شده در  شنبه 1384/10/17ساعت 23:43  توسط دیوونه  | 

وقتی به این فکر میکنم چه عظمتی داره خدا، طوریکه نود کیلومتر اونطرفتر از شدت سرما حتی یه لحظه نمیشه بیرون وایستاد من دارم اینجا از خنکی هوا کیفور میشم و با یه پیرهن برا یه عده بچه که میخوان رو این خاک شکل بگیرن و بزرگشن تا عشق رو بشناسن دانه های ریز خاک،دانه های خاکی که یه روزی مثه من و تو،کالبد دو عاشق و معشوق بودن رو بدون اینکه یه ذره حتی یه ذره به خودم بیارم و ناراحت شم از هم جداشون میکنم دلم میگیره اما به این دلخوشم و شاد و میدونم این ذرات خاک هم شادن برا اینکه روشون ساختمونی ساخته میشه که محل یادگیریه و مکان درس و جایگاه عشق آخه میدونی بهترین شعر دنیا رو تو همینجا هممون میخونیم و زود فراموش میکنیم:

                          «بابا آب داد ، بابا نان داد»

میدونی من این لذتی رو که از این کارم میبرم با هیچ کاری تو دنیا عوض نمیکنم مگه اینکه................

+ نوشته شده در  جمعه 1384/10/16ساعت 15:22  توسط دیوونه  | 

چهارده سال پیش بود بعد از مرگ اونایی که نمیذاشتن به هم برسیم.با هم ازدواج کردیم با خودم میگفتم یه همچین عشقی که بعد از ده سال هنوز شعله اش خاموش نشده به خامو شی کشیده نمیشه. هر دومون بی خبر از بازی روزگار زندگی مشترک زیبامون(زیبا به خیال خودم) رو شروع کردیم.من دختری بودم ساده و تو این مدت ده سال نفهمیدم تو آدم کنسی هستی من تو رو بدون اینکه،تا این حد به تو اعتراف کنم دوست داشتم و میپرستیدمت.یادت هست تو حتی حقوق من رو هم ازم میگرفتی و منو از داشتن حداقل چیزایی رو که دوست دارم محروم میکردی اما من بازه هم دوست داشتم.خوب یادمه که بعد از تولد پسرمون دیگه نذاشتی برم سر کار هر چند برام فرقی نداشت چون هیچ مزیتی برام نداشت.حالا بعد اینکه ورشکست شدی باز بهت وفادار بودم و عاشق چشم بسته ای تو،تو تنها مرد قابل تصور تو زندگی من هستی و خواهی بود اما حالا دیگه نمیتونم دیوانگی تو رو تحمل کنم اون روز یادت هست وقتی سراسیمه از مهد دخترمون به خونه میو مدم تو رو دیدم انگشتای دستت رو اینقدر به آسفالت خیابون کشیده بودی که ازشون خون میچکید نمیدونم با دستات به سرت زده بودی که خون از چشات بیرون میزد تو حتما یادت نیست که با پنج تا آمپول بی هوشی به زمین افتادی و از خود زنی دست کشیدی،ببین میخوام اینو هم بدونی من به گدایی افتادم بیشتر از بیست روز که بچه ها فقط نون خالی خوردن الان اون نون خالی رو هم نداریم و اینا همش اون زندگی رویایی تو ء که واسم ساختی.

اما دیگه دارم میرم،میرم به دیار خودمون دیگه نمیخوام ببینمت دنبال من نیا و نگرد که از دیدنت بیزارم.ولی عاشقانه ترین دوست داشتن هامو نثارت میکنم و بهت وفادار خواهم بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/14ساعت 16:45  توسط دیوونه  | 

 

عشق به زمين بحث جدی خورشيد و ابر و باد شده بود اين سه تن مدعی عاشقی بودند.خورشيد با تمام وجودش بر زمين می تابيد و اونو از وجودش گرم می کرد،تو اين موقعها حسادت باد به اوج می رسيد و با وزش خودش خاک رو هم با خود همنوا می کرد طوريکه همه جا رو گرد و غبار چنان فرا می گرفت که اشعه های عشق خورشيد زمين رو گم می کردند. 

اين ابر بود که ضعيف تر از اون دو فرصت عشق بازی رو پيدا نمی کرد.تا اينکه باد وخورشيد هر دو خسته از عشق بی فرجام خودشون دست از تلاش کشيدند وابر که مدتها به دور از ديدار زمين بود چنان از شوق ديدار به وجد اومد که گريستنش پايانی نداشت اون تمام وجودش رو وقف زمين می کرد ودرست زمانی که می خواست با آخرين قطره ی هستيش عشقش رو به همه ثابت کنه.دست تقدير اون قطره ی آخر رو از اون گرفت وبا اون قطره دل آدميان سرشته شد.و به همين خاطر نه زمين از لذت عشق ابر سيراب شد و نه قطره به معشوق رسيد.و دل آدمی به اميد عشق به معشوق بدون اينکه خودش بدونه هميشه می تپه. 

 

کم کم دارم حس میکنم دل داره واسه اون تکه زمینی که پیدا کرده آب میشه.فقط باورم کن.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/10/13ساعت 1:7  توسط دیوونه  | 

پشت تنها چراغ قرمز سه دقیقه ای شهرمون ساعتی با بند و صفحه ی آبی به یاد میاوردم، که صدایه ضربه های پشت سر همه  پسربچه ای به شیشه ی ماشین تمام تمرکزمو بهم ریخت یه دسته گل سرخ تو دستش بود و با اون نگاه معصومانش گفت: آقا گل نمی خری.تو رو خدا بخر ارزون میدم.

به نیت تو که با تو اون ساعت برام معنی دار شده و به نیت تولد عشق، فقط یه شاخ گل از اون پسر بچه خریدم اما هنوز نفهمیدم چرا پسر بچه بیشتر از من خوشحال شد.آخه بقیه ی گل هاشو نفروخت و رفت.

+ نوشته شده در  شنبه 1384/10/10ساعت 1:6  توسط دیوونه  | 

 

تازه به محل جديدش عادت کرده بود ، به پهلو خوابيده بود و فقط قادر به ديدن همسايه ی جلوييش بود . چند روزی می شد که با اين وضعيت جديد آشنا شده بود اما ازش خوشش می اومد . در حاليکه غرق صحبت با همسايه ی جلويی بود صدای همسايه ی پشتی که ديشب آورده بودنش استخوناشو لرزوند.  سعی کرد برگرده و نيگاش کنه ، اما امکان پذير نبود. اونجا که بهم نرسيدن ، حالا هم که به دست تقدير به هم رسيدن اينجوری ... 

باورتون می شه بعد از گذر روزا و ماها و سالا بغل همديگه اما هنوز در التهاب رسيدنن .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/08ساعت 1:10  توسط دیوونه  | 

پیامو هشت ساله پیش درست وقتی که شش ساله بود شناختم.در همون اولین دیدار با چنان سادگی و صداقتی اسممو یاد گرفت و صدام کرد که به صفا و صداقتش ایمان آوردم.دو روز پیش تولد چهارده سالگی پیام بود و او امروز اسممو صدا میزنه و میگه:میشه هر روز تولد باشه.

کارمو قبلا پرسیده و میدونه،با اون چشایی که طرز نگاش با همه ی مردم فرق داره رو بهم میکنه و میگه:محمود محمود مدرسه میری.بی خبر از همه جا جوابش میدم:نه منکه دیگه مدرسه نمیرم.

میگه:مدرسه تعطیل شد از فردا برو مدرسه.

دوباره بهش میگم:پیام چی میگی؟منکه گفتم من دیگه نمیرم مدرسه،مدرسه ی من تموم شد.

میگه:یعنی دیگه نمیخوای به اون روستا بری.از فردا برو زود باش.

تو همین موقع یه آهی میکشمو تازه میفهمم معلمم چی میگه.تنها دلخوریش این بود که امروز دائما تکرار میکرد.

اون خانومه یادت هست به اون سلام دادم جوابمو نداد.اون آقاهه یادت هست بهش سلام دادم جوابمو نداد.

دیگه تحمل نمیارمو قطره اشکی از چشم رو گونه ام می غلطه.پیام نگاهی بهم میکنه و میگه:محمود، محمود محمود تو میدونی تو ذهن من چی میگذره.

معلمم پیام جان تولدت مبارک

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/10/05ساعت 0:3  توسط دیوونه  | 

این داستان از اونجا شروع شد که بعد یه مدت آشنایی قرار شد به دیدنت بیام، مشتاقانه رسیدن اون روز رو لحظه شماری میکردم.تو پوست خودم جا نمی شدم آخه قرار بود تورو ببینم و این برام از هر چیزی تو دنیا با ارزشتر بود لذت دیدارت چنان تو وجودم رخنه کرده بود که حتی تصور اینکه نتونم ببینمت یا اتفاقی بیافته و این ملاقات بهم بخوره به ذهنم خطور نمیکرد.با رویاهای خودم سر میکردم تا اینکه روز قبل از دیدارمون رسید صبح از خواب بیدار شدم برا خوردن صبحانه به یه کله پاچه ای سری زدم و دلی از عزا در آوردم.قرار بود شریکمو بردارم و باهم بریم کارگاه به محل کارمون که رسیدیم حدودای ساعت 10 شده بود یه سری کارای ابتدایی برا شروع پروژه انجام دادیمو به سمت خونه حرکت کردیم.خونه که رسیدم ساعت 10 شب شده بود.شام رو که خوردم خسته بودم و نفهمیدم کی خوابم برد در حالیکه قرار بود صبح به سمت تو حرکت کنم.

سراسیمه از خواب بیدار شدمو به سمت حموم رفتم بعد یه دوش و اصلاح صورتم سوار ماشینم شدمو به سمت محل قرارمون حرکت کردم اما همون لحظه که رادیو رو روشن کردم شوکه شدم آخه تاریخ دیروز رو اعلام کرد داشتم شاخ در میاوردم خندم گرفته بود،توجهی به این گندی که زده بودن نکردم و به حرکت خودم ادمه دادم بعد چند دقیقه دوباره گوینده تاریخ دیروز رو اعلام کرد اینبار دیگه گفتم حتما من اشتباه میکنم به اولین عابری که رسیدم زدم رو ترمز و سوال آقا ببخشید امروز چندمه و باز همون تاریخ دیروز گفتم حتما من اشتباه میکنم و تو خواب راجع به امروز یه چیزایی دیدمو قاطی کردم.شریکمو که سوار کردم دوباره یه سری کارایه که به نظرم تکراری بود رو انجام دادم و شب خسته رو تختم بدون اینکه بدونم خوابم برد.صبح که از خواب بیدار شدم باز فردا فردا نبود و امروز بود.

حالا دیگه شمار روزها از دستم در رفته سالهایه درازیه که من تو امروز گیر کردم کارای زیادی انجام دادم تا فردا بشه اما نشده بارها خودکشی کردم اما باز فردایی که امروز بود زنده بودم.الان دیگه یه آرزو بیشتر ندارم اونم اینکه امروز فردا بشه فقط برا دیدن تو که مطمئنم شیرینترین لحظه ی عمرم میشه اگه امروز فردا بشه نه فردا امروز.

+ نوشته شده در  شنبه 1384/10/03ساعت 1:11  توسط دیوونه  | 

یه روزی خسته از همه چیو همه کس زدم بیرون تا از این هیا هویه زندگی خلاص شم پای پیدا راه افتادم به خودم که اومدم،خودمو تو یه تپه ای دیدم که از روی تپه میشد جاده رو هم دید سبزی درختا و زلالی رودخونه ی اونطرف جاده دیگه نبود از جاده خاکی بغل هر چند دقیقه ای یه کامیون رد میشد و گرد وخاک همه جا رو میگرفت . انگاری خدا هم باهام قهر بود آخه اینجا هم شده بود آخرالزمان تو حال و هوای خودم بودم که یه صدایی منو به خودم آورد.صدایه راز و نیاز یه آدم که با گریه همراه شد بود به سمتش رفتم یه هو سبد گل سرخش منو میخکوب کرد قلبم داشت از جا کنده میشد آخه من به دنبال راز گل سرخ بودمو اون یه سبد گل سرخ و حمل میکرد با هر زحمتی بود خودمو بهش رسوندم،اشک همه ی صورتشو خیس کرده بود نا خودآگاه خواستم اشکهای رویه گونه هاشو پاک کنم،اما حیف من بودم و نبودم انگاری دستم از صورتش رد میشد هر کاری کردم نتونستم صورت زیباش رو لمس کنم.یه حسی بهم میگفت تو باید کمکش کنی تا اشکاشو پاک کنه و دیگه دلش اینطوری دردمند نباشه دنباله حسمو گرفتم تا شاید بتونم کاری براش بکنم اما کاری ازم ساخته نبود آخه هیچ حضور فیزیکی اونجا نداشتم.برا یه لحظه سرشو بالا آورد منکه سرپا بودم ، انگاری به چشای من ذل زده باشه گفت: دعام کن.انگاری درست به موقع به هم رسیده بودیم انگار خودمون هیچ کاره بودیمو فقط مثه دوتا عروسک خیمه شب بازی بازیمون داده بودن تا باهم آشنا شیم.

حالا از اون روز مدتیه که گذشته و من هیچ فکرشو نمیکردم که تو بهم کمک کنی آخه برا کمک کردن تو اومده بودم.هیچ فکرشو نمیکردم که دوباره پابند بشم اما شدم. هیچ فکرشو نمیکردم اهلی بشم اما شدم.هیچ فکرشو نمیکردم که نشنیدن صدات برام عذاب بشه اما شده.هیچ فکرشو نمیکردم کسی ماه آسمونه آبیم بشه اما شدی. قبلنا به خاطر خودت نمیخواستم صورتت نم باشه از اشکات،دلت پر باشه از دردات اما حالا خودخواه شدم نمیخوام اینا رو داشته باشی میخوام پاکشون کنم تا فقط خودم باشم فقط خودم و خودت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/01ساعت 1:18  توسط دیوونه  |