تبليغاتX
اطاق خالی

سلام.خوبی عزیز باز دوباره دلتنگتم اما این بار شدیدتر از همیشه یه جورایی دارم خفه میشم با وجود اینکه میدونم اونی که باید باهام باشه به فکرم و تنهام نمیذاره میدونی دارم فکر میکنم تنهام خیلی تنها کسی نیست یاریم کنه.این روزا به این جمله از طرفه یه بنده ی خوب خدا عین خودت نیاز دارم فقط یه جمله تو رو خدا ازم دریغ نکن بهم بگو:داری چیکار میکنی کم و کسری نداری که یه وقت نترسی ها من پشتتم برو جلو.

 

با این نامه میبوسمت و بهت میگم دوست دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/25ساعت 20:49  توسط دیوونه 

خرداد ماه بو که با بچه ها سوار ماشین شدمو به سمت شمال برا گذروندن تعطیلات راهی شدیم همون اولای راه بودیم که سانحه تصادف ما رو از این سفر محروم کرد خدارو شکر بچه ها هیچیشون نشد  بود فقط اوضاع من بی ریخت بود اونم تو خودم بودم اما انگاری خدا خواسته،با پتک کوبیده بودن رو دستام طوریکه دست راستم تا آرنج له له شده بود و کل دست چپم اصلا گم شده بودو اثری ازش نبود.

الان نه ماه از اون روز میگذره دیگه هیچی واسم معنی و مفهموی نداره.آخه خیلی وقتا انگشت شصت دسته چپم بد جوری میخواره و نمیدونم کجا رو باید بخوارونم اعصابم میریزه بهم و میزنم همه چیو داغون میکنم دیگه بریدم حتی نمیتونم لباسای دلخواهمو بپوشم ،بازوهام تا به تان و همه ی لباسایی که میپوشم بدفرم دیده میشن.داشتم با دو تا از دوستام در مورد خودرو ملی که چطور چپ شد و ما رو به این روز انداخت صحبت میکردم که یه صدایی منو از خواب پروند.وقتی به خودم اومدم دستام هیچ حسی نداشتن انگاری واقعا نبودن و من تازه متوجه شدم که چه نعمتایی رو بهمون عطا کردیو ما ازشون غافلیم.

 

منو ببخش به خاطر غفلتی که این چند روزه داشتم،منو ببخش به خاطر کوتاهی هایی که تو این مدت کردم،منو ببخش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/24ساعت 16:19  توسط دیوونه  | 

وقتی هر جا که پا میذاری همه کس و همه چیز باهات حرف میزنن اونوقته که دیگه تو حرفی واسه گفتن نداری هیچ حرفی،هیچه هیچ.دل من خیلی نازکه خیلی تورو خدا اونو نشکن.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/21ساعت 22:5  توسط دیوونه  | 

امروز تو خیابون سعدی به دیوار خونه ی کلنگی که دوازده دهنه مغازه میشه ازش ساخت نگاه میکنم. دیوار در روز شاهد گذر هزاران پیاده روست،برا یه لحظه هم که شده این سوال به ذهنم میاد که:

 آهای شمایی که اون بالایین ما از کدوم دهنه از مغازه های این دنیا که میشه ساخت در حال گذریم؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/11ساعت 23:52  توسط دیوونه  | 

این روزها در انتظار ابرهای زیبایه تو هستم تا به غبار روبی زمینت بیایند.آخه طبیعت منتظره دمیدن قسمتی از روح تو، تو وجودشه تا دوباره شکفتنو یاد بگیریم،واسه همین نمی خوام وقت عشق بازی باد گرد و خاک اذیتت کنه. 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/06ساعت 0:9  توسط دیوونه  | 

دقیقا همون لحظه ای که دیدگان همه ی ما غرق زلال ترین آب زمان شد،کودکه بیست و یک ماهه ات فقط و فقط با یه قاب عکس اونم همون قاب عکس مادر اشکهامونو به آبیاری شکوفها برد.

 

عظمتت را در قلب کوچک کودکانت هم میتوان دید.

+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/06ساعت 0:7  توسط دیوونه  |