تبليغاتX
اطاق خالی

باز یه درد قدیمی منو از پا در آورده همون دردی که وقتی بچه بودم میگرفت، منو همچین مثه یه دستمال کاغذی مصرف شده مچاله میکرد.الان دیگه امونمو بریده میدونید از همون بچگی بهش ایمان داشتم دکترمو میگم آخه کارش خیلی درسته استاد تمامه یکی از دانشگاههایه معتبر دنیاس اما با این همه درد ذره ذره ی وجودمو اشغال کرده بود و من فقط و فقط منتظر دکترم بودم تا معجزه ای بکنه.باورم نمیشد از شدت درد تمام بدنم رو چنگ زده بودم و خون همه جا رو گرفته بود وقتی به خودم اومدم چندین پرستارو دیدم که دارن محکم منو به تخت میبندن پرسیدم چه خبره با اشاره ی یکی از پرستارا متوجه ملافه های سرخی شدم که تو سبد کنار تختم بود وخونی که از سینه ام بیرون میزد.تو همین لحظه دست مهربونی به سمت زخم روی سینه ام اومد گرمای دستش چنان آرامشی بهم میداد که تا اون لحظه از زندگیم حس نکرده بودم نگاه مهربانی داشت منو از این عالم جدا میکرد اما یه هو با عصبانیت بهم گفت اینجا چرا بستری شدی؟انگاری تنها کسی بود که دردمو فهمیده بود یعنی تشخیص داده بود چه مرگم با خوشحالی به سمتش پریدم و تو آغوشش آرومه آروم شدم یه حس غریبی داشتم آخه انگاری میشناختمش هیکلش،قیافش و نگاهش برام آشنا بود.

صدایی رو شنیدم صدایی که تا اونوقت به اون رسایی گوشمو نوازش نکرده بود نفهمیدم چی میگه اما بلافاصله ما رو از هم جدا کردن فریاد زدم من دوستمو میخوام کجا بردینش،اینبار صدایه رسا کاملان برام قابل درک بود بهم گفت: تو گناه بزرگی مرتکب شدی که اگه کسای دیگه این گناهو مرتکب میشدن همون دم برمیگشتن اما تو سالها به اون گناه پافشاری کردی.

 

پی نوشت:

الان مدتهاست در انتظار بخششم شاید چند میلیون سال نوری باشه.که مثه اون قدیما ندیدمت بذار راحت به دیدنت بیام بذار باز زود به زود ببینمت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/21ساعت 23:22  توسط دیوونه  | 

نمی دونم اون سرباز آلمانی یادت هست که همیشه به سراغم میاومد الان مدتهاست که ندیدمش،یا اون عروس فرشباف یا اون زنی که سالها بعد از جنگ هنوز منتظر همسرش بود.و  و  و ....

همه ی اینها روزها و ماها و سالها با من بودن تو عالمی بین خواب و بیداری اما الان مدتیه که فراموشم کردن.شاید من دیگه لیاقت میهمانی شون رو ندارم.ده و نه آره ده و نه اعدادی هستن که تو این اعداد رازهایم نهفته است شاید هم سرنوشتم تو این  دو تا عدد خلاصه بشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/05ساعت 23:19  توسط دیوونه  | 

سه سالی بود که سیر ندیده بودمش اما بعد سه سال دست تقدیر هر دو مون رو همچین بهم گره زد که با او آموختم رسم شیدایی رو بهتر بگم از او آموختم رسم شیدایی رو حالا اون داره با اون معلوماتش و با اون نگه ملیحش از پیشمون میره.

دوست دارم بگم تو را چشم در راهم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/04ساعت 1:42  توسط دیوونه  |