تبليغاتX
اطاق خالی

چند ضربه انگشت به شیشه ی ماشینم .التماس کودکی برا خرید یه آدامس.آقا آدامس میخری تورو خدا یه دونه بخر ارزون میدم.پشت سره کودک  کودکی داخل ماشینه ب ام و با خنده ای به روی لب خنده ای مرموز.چراغه سبز و پایان مهلتی که به من داده بودن برا ..............

 

مثه اینکه همیشه فرصت خیلی خیلی کوتاس

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/16ساعت 22:32  توسط دیوونه  | 

سلام بابا یی مدتی هست که با هات حرف نزدم اولش باید بگم ببخشید بعدش هم میگم با هیشکی تو این مدت حرف نزدم همین باعث شد فکر کنم که ازت خیلی دور شدم تا این اواخر که با تلفنت کلی بهم روحیه دادی آقا ما مخلصیم.راستی حتما از خبرا خبر داری همه چی رو به راهه،هرچند تو خودت روبه راهش میکنی یه مسئله های کوچولویی هست که باز با کمکه خودت حل میشن. راستی این نامه رو خیلی وقت برات نوشتم اما فرصت نشده بود برات پستش کنم برا همه چی ازت ممنونم همه چی.از میخوام منو به خاطره همه ندونم کاریام ببخشی که اگه به بخششه تو امیدوار  نباشم زندگیم همه هیچه.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/16ساعت 22:29  توسط دیوونه 

کیفم کوکه کوک شد، آخه تصورشو بکن معشوقت بعد مدتها بی توجهی اونم به تصور تو بی توجهی. خودش بهت زنگ بزنه خداییش کیفور نمی شی؟
+ نوشته شده در  جمعه 1385/07/07ساعت 17:56  توسط دیوونه  | 

شراب نبعیش و ساقی خوش دو دام رهند                                     که زیرکان جهان از کمندشان برهند

من ارچه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه                                   هزار شکر که یاران شهر بی گنهند

9895 امین روز زندگیم هم، مثه 6240 روز گذشته ازتصادفمون تو جاده چالوس، زندگیم تکراری بود درست عین هم اما وقتی در حیاط رو مثه هر روز باز کردم تا بیرون برم،انگاری یکی گفت: این روز با همه ی روزایه زندگیت که تکراری بودن فرق داره باد پاییزی که به صورتم خورد گفتم راس میگه مثه اینکه امروز یه روز دیگس.

داد و بیداد راننده تاکسی و مسافر که سر کرایه اضافه ای که راننده گرفته بود بالا گرفت همینکه من به نزدیکشون رسیدم با کتک کار همدیگرو پست تر از اونی که بودن نشون می دادن وقتی خون دماق مسافر جاری شد بچه اش از شدت ترس به سمت پدرش دوید درست وقتی که به پدرش میرسید نا خود آگاه با لگد پدر داشت تویه جوی آب  می افتاد که من از روی ویلچرم، خودمو به سمتش پرت کردم من موفق شدم چون دختر کوچولو رو که گرفتم هیچ بعد چند ثانیه از جام بلند شدم و راه رفتم.

 

 الان چند روزی هست که میگین....
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/06ساعت 19:52  توسط دیوونه  |