تبليغاتX
اطاق خالی

میدونی بابایی تو انقدر بزرگی که بابایه یه بچه یه ماه ونیم مونده به دنیا بیاد و ازش میگیری اما خودت میشی بابای اون بچه و بزرگش میکنی و تو این بی پدری  که همه ازش خوف دارن و میگن اون بیچاره یتیمه خبر از اعظمت تو ندارن، میشه دو متر قد و صد وبیست کیلو وزن آخه تو باباش بودی.

تو بهترین بابای دنیایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/22ساعت 22:32  توسط دیوونه 

بازم امشب همونی ام که زیر نوشته هام مینویسم نوشته شده توسط ... آخه میدونی بابایی این سریاله بدجوری مستم میکنه مراسمشون هم که درست با سالگرده دوسته عزیزت یکی شده .الان نیم ساعتی هست که تموم شده اما اشکای چشه من تموم نمیشه و نمیدونم چرا یه جورایی فکر میکنم به زندگیم ربط داره نمیدونم چرا ولی تو بهتر از هر کس می دونی بابایی.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/15ساعت 22:33  توسط دیوونه 

سلام خوبی عزیز  دوباره چند روزی که دلم بدجوری هواتو کرده ،آخه سالگردت نزدیک و من هنوز نامه های خودمو برات میفرستم  نامه هایی که با هشون بوست میکنم ،دستمو تو دستت میذارمو خودمو لوست میکنم و تو منو بغل میکنی و آروم بدون اینکه من بفهمم گریه میکنی .آخه تو هم میگی مرد که گریه نمیکنه بابا من خیلی راخت گریه میکنم اما فقط پیش اونایی که دوستشون دارم و میدونم که دوسم دارن راستی سال پیش تو سالگردت تنها بودم اما امسال که میدونی.میام پیشت ولی نمیدونم گناه کار تر از سال پیشم یا ....

سلام برسونسلام برسون

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/15ساعت 22:18  توسط دیوونه 

یه روز مثه همه روزات رو چرخ دستیم نشسته بودم و داشتم به اعظمت و بزرگیت فکر میکردم که باز این غصه اومد سراغم همون غصه همیشگی بازم به فکر روزی و یه لقمه نون که بدون درد بره پایین افتادم و این فکر اذیتم می کرد.تو همین حال و هوا بودم که چشام افتاد به کفشای آهنیم که دوباره باید میدادم آهنگر بهش جوش بزنه آخه پاره شده بود.خنده ام گرفته بود داشتم به این وضع و اوضاع میخندیدم به خودم که کفشم آهنیه،به اونکه گوشیش آهنیه،به اونی که ماشینش آهنیه،به اونکه دستش آهنیه به اونکه........ ولی یه هو گریم اومد زدم زیر گریه آخه دلم به حالش سوخت، براش گریه کردم خیلی.

 

 میدونی آخه اون دلش آهنیه..............
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/01ساعت 22:34  توسط دیوونه  |