تبليغاتX
اطاق خالی

داود یکی از دوستای دانشگام که تا دو روز پیش به فکر انتخاب اسم برا بچش بود.اون سرپرست دو تا خونواده اس آخه اونم سایه پدر بالا سرش نبود٬ زندگی تازه داشت بهش روی خوش نشون میداد اما مثه اینکه تقدیر این بوده که بچه نازنینش هم سایه باباشو رو سرش٬ گرمای وجودش رو تو دلش و تکیه گاه مطمئن پدررو پشتش حس نکنه آخه باباش دیروز تو یه لحظه پرواز کرد تا بازم به ما یادآوری کنه هیچی تو این دنیا موندگار نیست.

پی نوشت:

ـ هیچوقت فرصت عذرخواهی رو برام ندادی نمیدونم مقصر بودم یا نه در هر صورت حلالم کن.داود منو ببخش.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/25ساعت 22:8  توسط دیوونه  | 


این روزا روزایی که تحمل خیلی چیزا برام سخت شده ؟ ! سفیده یه چشام از شدت درد قرمز شده .از چشام خون میزنه بیرون. آخه تحمل دیدن دردو ندارم . از گوشام قاطی چرک خون میزنه بیرون ؟ انگاری درونم سالها پیش گندیده بوده و خودم خبر نداشتم ، الانم که تحمل شنیدن دردو ندارم . دماغم کیپ کیپه ؟ برا اینکه تحمل شنیدن بوی تعفن که از شدت درد بالا زده رو نداره ؟ ترک لبام که دیگه عمقش معلوم نیست ، لذت خوردن یه لیوان آبو ازم گرفته . آخه خسته از این زهریه که هر روز به خوردمون می دن . . . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/06ساعت 23:46  توسط دیوونه  |