تبليغاتX
اطاق خالی

فکر کنم یه روز بهاری بود که تو کارگاه با ناظر پروژه باهم بودیم باد شدیدی تو کارگاه پیچیده بود.داشتیم راجع به یکی از صورتجلسه هامون بحث میکردیم که یه هو سر و کله ی یه لودر یه موتور سه چرخ با دوتا سرنشین پیداش شد و بدون سوال و جواب لودر مشغول خاکبرداری یه قسمت از مجتمع آپارتمانا شد که هنوز دوتا بلوک اون قسمت رو شروع نکرده بودیم.با دو دلی و نگرانی همراه ناظر به سمت دو موتور سوار رفتم تا علت کارشون رو بپرسیم همینکه نزدیکشون شدیم اون معلوله با عصبانیت تمام شروع به داد و فریاد کرد:

شماها همه ی زندگی منو به تاراج بردین زن بچه عشقمو همه چیزمو دیگه اینو چرا برام زیادی میبینین؟

یه مشاجره ی کوتاهی بین ناظر و اون معلوله شروع شد دیگه هیچی نمیشنیدم آخه صداش برا چند لحظه هم که شده بود با باد همنوا شد و تو مغزم پیچید وقتی به خودم اومدم دیدم ناظر مچ دستمو گرفته به دنبال خودش میکشه و داد میزنه:

جبهه بودی به ما چه میخواستی نری منم بودم.

یاد شعر احمدک افتادم که یه جای میگه:

به من چه که مادر ز کف داده ای          به من چه که دستت پر پینه است

به رو خودم نیاوردم بالاخره کار بیخ پیدا کرد و رئیس اون اداره که ما حمالشون بودیم با هیات همراه تشریف آوردن کارگاه من خوشحال بودم چون فکر میکردم این آقای رئیس با این جانباز هم درده و زبونشو خوب میفهمه تو همین حسه خوشحالی داشتم به بلوکهای آپارتمانی که توی یه زمین غصبی برا قشر محروم جامعه ساخته شده بود و اون بنده خداها هم از فرش زیر پاشون گرفته تا دوچرخه ی بچه هاشون رو فروخته بودن صاحب خونه شن فکر میکردم. که فهمیدم این آقای رئیس از گروه اول شهید باکریه انگاری همه ی امید و آرزوهام که تو اون پروژه ی لعنتی ساخته بودم یه بارکی فرو بریزه خراب شد.دیدم جانبازه چشاش به سمت منه اما خیلی آروم شده بود با آرامش خاصی شروع کرد به حرف زدن:

هم سن همین آقا بودم که داشتم با تمام صداقت برا وطنم میجنگیدم آخرش چی شد روزگارم شده همه درد همه قرصای آرام بخش همش شده تریاک همش کثافت.

پای راستشو با اون دستایه نیمه جونش بلند کرد و رو فرمون موتور گذاشت همینکه آستین شلوارشو داد بالا با ..... نمیدونم چی بگم کلمه ای براش پیدا نمیکنم بهتر بگم غم انگیزترین صحنه ی زندگیم روبرو شدم یه سوراخ چرکی به قطر حدود پنج سانت رو پاش به چشم میخورد و اینطور ادامه داد:

همه ی بدنم اینطوری شماها چی فکر کردین وقتی برگشتم تیکه ی دلم بیشتر از یه ماه تحملم نکرد من اونو میپرستیدم همه ی عشقم بود. حالا طوری شده که هیچکس کنارم نیست حتی واسه دستشویی رفتن تنها موندم مثه حیوونا شدم خودمو غرق کثافت میکنم. میدونین چقدر تریاک مصرف کردم که الان اینجام.

یه سکوتی که ازش غم میبارید کنار دفتر کارگاه حاکم شد که با استارت موتور اون عزیز شکست کلام آخرش این بود :

اصلا من اینجا چیکار میکنم واسه کی دارم حرف میزنم همه ی زندگیم که به کثافت کشیده شده حداقل  ایمانمو به گو نکشم. رو به آسمون کرد و گفت یعنی من لیاقتشو نداشتم که بیام پیشت به کی ظلم کردم که داری اینطوری عذابم میدی . ولی اینو بدون راضیم به رضای تو.

موتور کاوازاکی سه چرخ فکستنیش تو نگاهم گم شد به خودم که اومدم هیچکس کنارم نبود.همه حتی آقای رئیس تو دفتر جمع شده بودن همینکه وارد دفتر شدم از حرفاشون کم مونده بود بالا بیارم.

اما حالا بعد گذشت سه سال از خود خودم دارم بالا میارم.

چون.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/08/11ساعت 0:40  توسط دیوونه  |