درست وقتی که از خوبیها و بدیا از زیبایها و زشتیا از همه چی و همه کس خسته شده بودم خودم و تو شهر تو دیدم شهری که از خیابوناش گرفته تا مغازهها و خونه ها و آدماش همه دلبری می کنن.شهری که بالا بالا نشیناش به خدا نزدیکن اما دورن شهری که میشه توش برا همیشه گم شد.خیلی واسم سخت بود آخه من یه دهاتیم و این چیزا هضمش واسم مشکله. تو همین موقع بود که تو پیدا شدی خیلی زود بهت دل بسته شدم و این دلبستگی بعدها به دوست داشتن تبدیل شد برام مهم بود که تو این دنیای ماشینی تو سراپا احساسی ولی حیف خیلی زود فهمیدم که این شهر لعنتی رو تو هم تاثیر گذاشته.
یادت هست بهت گفتم:یارو احمق که به نامزدش اجازه میده با هر پسری که میخواد دوست بشه هر چند که رابطشون سالم باشه.
گفتی:آخه اون مگه بردس که همش به فرمان نامزدش باشه اون آزاده و با این شرط باهاش عروسی کرده که محدود نشه.
آره منم دوست دارم اینطوری محدود نباشم و هر غلطی دلم خواست بکنم.ولی تو این وسط تکلیف دوستی و صداقت چی میشه. تکلیف عشق و دوست داشتن چی میشه.به نظرت میشه محبت رو بین دوتا زن یا دو تا مرد تقسیم کرد؟
حالا بهت میگم که اون دختره محدود که سهل بلکه تو قلعه ی با دیوارای بلند که رهایی از اون خیلی وقتا غیر ممکنه اسیر. میدونی اسم قلعه چیه؟
قلعه ی هوا و هوس