تبليغاتX
اطاق خالی

این روزا روزایی که دارم کتاب زندگیم رو مرور میکنم.حالا بگذریم از اینکه تا حالا چه بلا هایی سرم اومده اما این دو سه صفحه ی آخر اصلا با هم همخونی ندارن .یه هو از توی مرگ بیرون کشیده بشی و دوباره تو دامش بیفتی و این بار یه آشنای توسط موج سوم باعث بشه بری دنبالش و بفهمی اونطوری که تو فکر می کردی نیست.انگاری دیگه اختیاری نداری و سوار موج زندگی پیش میری.

دیگه دست خودم نیست. آخه هر روز دارم این تخم نفرت رو بدون اینکه بخوام تو دل همه میکارم تا بیشتر وبیشتر ازم متنفر باشن.این داره آزارم میده تا حالا اینطوری نبوده اما الان.........

باز خیالی نیست منتظر صفحات بعدیت هستم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/08/15ساعت 22:36  توسط دیوونه  |