تبليغاتX
اطاق خالی

دیگه خسته شدم از این زندگی، از این دائم الخمری حالم بهم میخوره، یه کثافتی شدم خودم هم خبر ندارم، تا حالا دست هیج مرد و نامردی رو هم نگرفتم اینم شد زندگی همش مستی و لجن هیچکسو تو این دنیا ندارم.بعد اینکه خودمو حسابی فش دادم رفتم سر یخچال سراغ میوه ها.

 نمی دونم این سیب به این سرخی رو کی اینجا گذاشته اصلا دلم نمیاد بخورمش همینطوری دستم گرفتم دارم باهاش بازی میکنم یه بطرم که ویسکی خوردم شنگول واسه خودم تو خیابون قدم میزنم که که دوتا چشه کوچولوی درشته آبی رنگ زیبا داره به سیب سرخی که تو دستم بالا پایین میندازمش نگاه میکنه آخه بغل مامانشه و داره پشت سرشون و که من میام میپاد.دیدم بدجوری به سیب نگاه میکنه تو همین عالم مستی یواشکی رفتم جلو و سیب بهش دادم لبخنده معصومانش مستیم رو چند برابر کرد.انگاری خودم نبودم آخه من از حیوونم بدتر بودمو این چیزا حالیم نبود.نه واسه دائم الخمریم نه آخه خیلی کثافت کاریا کرده بودم.این روزا خیلی واسم درد آوربود.

همینکه رسیدم خونه خوابم برد.اصلا نفهمیدم کی صبح شده همینکه از جام بلند شدم خودمو دوتا دیدم اونم برا یه لحظه یه هویی افتادم تو یه دادگاه و فقط آخرشو شنیدم که:

 "به خاطر سیب سرخ، ما تو را از آتش جهنم دور گردانیدیم."

راستی به خاطر همینه که میگه؟

"برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم"

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/08/24ساعت 21:0  توسط دیوونه  |