با خواهش خودش رو به قبله خوابونده بودنش دیگه هیچ تاب وتوانی نداشت بیماری تو این مدت چهل روزه اونو بسیار نهیف وشکننده کرده بود انگاری همونی نبود که همه آرزوی هیکلشو داشتن .درست چهل روز پیش شروع شد وقتی که انگشتای پاش از اختیارش در اومد و از حرکت افتاد.هیچ دکتری نتونست بیماریش و تشخیص بده چنان سریع پیشروی کرد که تو این چهل روز فقط زورش به قلب و مغزش نرسیده بود.همه ی خوونه وادش تو بیمارستان بودن اما به هیچکس اجازه نمیداد داخل اتاقش بشه آخه میخواست دل کندنش از همه راحت باشه نمی خواست چشای همیشه منتظر مادرشو تو دید آخر گریان ببینه.نمی خواست خاطرات بچه گیش که به همراه برادر و خواهرش گذرونده بود جلو چشاش بیاد و اون حوض مادر بزرگشو نمیخواست تصور کنه.از صمیمی ترین دوستش که براش مونده بود خواهش یه سیگارو کرد ولی با اولین پکی که به سیگار زد تمام اندامش بخاطر سرفه های شدید به لرزه در اومد دیگه قادر به هیچ کاری نبود حتی نمی تونست موبایلشو دستش بگیره.
اما بیماری قدرتشو نداشت تا به آتش عشقی که در وجودش شعله ور بود غلبه کنه با خودش خیلی درگیر بود آخه با وجود اینکه معشوقش دو سال پیش به خواستگاریش جواب رد داده بود اما منتظر تماسش برا وداع بود. دائما خودشو به خاطر عوض کردن شمارش تو همین چند ماه گذشته سرزنش میکرد آخه لیلا شماره ی جدیدش رو نداشت.اما همش به خودش امید می داد که حتما میتونه شمارمو گیر بیاره و بهم زنگ بزنه.دیگه نفسش بالا نمی اومد آروم دوستش رو صدار زد و تو گوشش چیزی گفت و اون به علامت چشم گفتن سرشو تکون داد،تو همین موقع زنگ تلفنش به صدا اومد دوستش گوشی رو به کنار گوشش آورد تا بتونه با لیلا حرف بزنه غافل از اینکه اون با صدای زنگ و با یه لبخنده رضایت خیلی آروم همونطوری که خودش میخواست پریده بود.
دوست صمیمیش به تماس گیرنده جواب داد اما حیرت زده بود.آخه لیلا پشت خط نبود بلکه شاهدشون بود که برا وداع زنگ زده بود.