با صدای گریه به دنیا می آیی اون لحظه مهمترین لحظه ی زندگیته آخه از یه دنیایی که پر از مایع بوده به دنیایی میای که فقط هواس و باید برا اولین بار نفس بکشی برات هم تو اون دنیا نگفتن نفس کشیدن چیه یا کیه خوردنی یا ... بالاخره با دادو فریادی که میزنی و با کشیده های که ماما به توپولت میزنه شروع به نفس کشیدن تو این دنیای نکبت اما زیبا میکنی.تا چندین ماه هر چی دم دستت می آد فری میبری به سمت دهنت و شروع به مکیدن میکنی خودت هم نمی دونی چرا ولی تا دو سه سالگی این کارو میکنی البته بعد اینکه دندون در آوردی مکیدن تبدیل میشه به مکیدن و جویدن.خلاصه با هزار بدبختی و بازیگوشی میرسی به سن بلوغ حالا دیگه بدنت داغ شده انگاری میخوای پوست اندازی کنی،تویه پوسته ی خودت جا نمیشی میخوای در بری از همه چی و همه کس آخه دنبال یه چی هستی ولی بازم نمی دونی چرا واسه همین میری دنبال دوست دختر یا پسر خودت هم نمی دونی برا چی ولی اینکار و میکنی و از شدت حرارتت کم میکنی.آدم باید خیلی زرنگ باشه که این دوران رو به سلامت طی کنه.
یه هویی بی خبر از همه جا میبینی تو دانشگاهی و هی خودتو سرزنش میکنی که ای بابا من که این رشته رو دوست نداشتم پس من چیکار کنم چه خاکی تو سرم بریزم.باز هم نمی دونی چرا بعد یه مدت چه بخوای چه نخوای علاقه مند رشتت میشی.دانشگاه همینطوری میگذره ولی تو باز یه گمشده داری تو این دوره آدم دیگه یه نمه حالیش شده چه بدبختیه و رو به خدا میکنه میگه تو کمکم کن.آخرای دانشگاس که هوس عشق به کلت میزنه میری دنبال عشق و عاشقی.حالا با عشق زندگیه مشترکتو شروع میکنی یا بدون عشق.که تو بهترین حالت عاشقی هم حداکثر بعد دو سال میرسی به همون سوال اول، چرا؟ حالا بدون عشق یه امیدی هست که بعدا ممکنه علاقه مند هم بشین باز بهتر از عاشقی،نه؟میخوای از یه نواختی در بیای آخه دنبال یه چی بودی تو، ولی نمی دونستی چی فک میکنی همینه و یه کاردستی عین خودت درست میکنی و میندازیش تو جامعه.بقیه ی عمرت هم مشغول کاردستیت یا کاردستیات میشی و تا میای بفهمی دنبال چی بودی یا شاید هم نمی فهمیم دنبال چی بودیم میگن جمع کن دیگه کوپونت تموم شده این مدت هم داشتی بازار سیاه استفاده میکردی.
پ-ن:
خودم هم نفهمیدم چی گفتم و چرا گفتم. ولی یه چی گفتم