تبليغاتX
اطاق خالی

یه سرباز آلمانی منو با تیر میزنه میافتم زمین و میمیرم ولی همه چیو دارم میبینم.منکه مردم پس اینا چیه. میخوام داد بزنم کمک بخوام نمیشه میخوام پاشم و از ترس فرار کنم ولی قادر به هیچ حرکتی نیستم.....

با صدای دلنواز مادر از خواب بیدار میشی و هرچی بد و بیراس به روزگار میبندی اما به خودت قول میدی بری دنبالش تا بفهمی این چه خوابی که هر بار به یه شکلی میاد سراغت.اما بوی خوش صبحانه ی مادر همه چیز و از کلت می پرونه.بعد خوردن صبحانه هم که میری پی کارت.عصری همچین خسته میای خونه که هیچی تو مغزت نیست جز یه استراحت حتی اگه خیلی کوچولو باشه.دلگیر میشی نمیدونی چرا میزنی بیرون و به خودت الکی روحیه میدی و میگی غروبا همیشه دلگیره خونه که برگشتی محبت مادر همچین به دلت نفوذ میکنه که همه چی یادت میره اما وقت خواب دوباره به خودت قول میدی این دفعه  اگه بیدار شم حتما میرم سراغش حتما شروع میکنم این دفعه...........

واین داستان ادامه دارد.......... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/08/05ساعت 1:0  توسط دیوونه  |