تبليغاتX
اطاق خالی

مدتها بود که در هیچ مناقصه ای برنده نمی شدم هر بار که در هر مناقصه ای شرکت میکردم همی دوستانم بهم میخندیدن حتی اون نزدیکترین دوستم که باهم هم رشته بودیم. علتش و نمیدونستم از هر کدومشون می پرسیدم سری تکون میدادن و یه خنده.دیگه زندگی واسم عذاب خالص شده بود بی پولی و بدبختی.بعد یه مدت از همشون کندمو تنها واسه خودم زندگی کردم حتی خوونمو عوض کردم. نزدیک خونه ی جدیدم یه قصر با شکوهی بود نمی دونستم برا کیه ولی هر روز یه نفر رو میدیدم که به سمت اون قصر میره هر بار بهش سلام میکردم جوابم و نمی داد تصمیم گرفته بودم تا جوابمو نده دست از سرش بر ندارم.بالاخره یه روز خسته شدم و دیگه بهش سلام نکردم همش هم اول صبح اونو میدیدم اما یه روز ناخودآگاه بدونه اینکه خودم بخوام وقتی از خواب بیدار میشدم دیدمش و بهش سلام دادم. وای جوابو داد از خوشحالی داشتم پر در می آوردم آخه اون دیگه جوابمو میداد.

 فوری ازش پرسیدم: چرا تا حالا جواب سلام منو نمی دادی.

جواب داد:تو نمی شنیدی.

گفتم:یعنی چی؟

گفت:من مدت زیادیه که هر روز برا صبح بخیر گفتن به تو از طرف صاحب اون قصر به خوونه ی تو میام و تو تازه متوجه من شدی،و این مدت هر بار سلام کردی جوابت رو دادم اما تو نشنیدی.تازه به غیره من خیلیا واسه بعضی از کارا میان خوونت و تو اصلا نمی بینیشون.

گفتم :تو کی هستی صاحب اون قصر کیه؟

گفت:من یکی از فرشته های اینجام و صاحب قصر همون خالق من و توء.

گفتم:چی داری میگی دیوونه شدی؟

گفت:تو به حساب زمین 1000 ساله که مردی ولی خودت نخواستی باور کنی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/09/03ساعت 1:49  توسط دیوونه  |