با این حرف مزخرفش دیگه سیمامو قاطی کرد با عصبانیت رو بهش کردمو گفتم تو یه دختر زیبایه خرافاتی هستی اصلا تو خوونه ی من چیکار میکنی کی به تو اجازه داده بیای داخل خوونه برو گم شو نمیخوام حرفاتو بشنوم.تو همین موقع با دست چپش به سمت پنجره اشاره کرد وقتی به پنجره نگاه کردم انگاری به پرده ی سینما ذول زدمو یه فیلم دارم میبینم خوب که دقت کردم دیدم جاده واسم آشناست و آشنا تر از اون ماشینی بود که تو جاده حرکت میکرد آخه ماشین خودم بود. صحنه ی تصادف وحشتناکی بود.به چشاش نگاه کردمو گفتم خوب ترسیدم که چی اونوقت؟، آره منم یه تصادف همین چند ماه پیش تو همین جاده کردم ولی خدا رحم کرد و هیچیم نشد فقط ماشینم و مفت فروختم دوباره با عصبانیت نگام کرد و به سمت پنجره اشاره کرد انگاری دوربین رفته بود داخل ماشین و راننده رو که نشون داد کم مونده بود سکته کنم که از خواب پریدم آخه اون راننده ی مرده من بودم.
از خواب که بیدار شدم تمام بدنم انگاری که رفتی زیره دوش خیس خیس بود با خودم خدا رو شکر کردم که همش خواب بود و من زندم و هنوز فرصت دارم برا زندگی، با هر زحمتی که بود ملافم و کنار زدمو خواستم که بلند شم ولی توانایش رو نداشتم جام خیلی تنگ شده بود نمیتونستم تکون بخورم دستم به دیوار هر دو سمت اطاقم می رسید برا یه لحظه فک کردم دارم کابوس میبینم،تازه حالیم شده بود که منو اشتباهی توی قبر گذاشتن فریاد زدم من زندم منو بیارین بیرون ولی مثه اینکه دیر شده بود،یه هویی بدون اینکه خودم بخوام انگاری منو انداختن بیرون قبر و دیدم روقبر نوشته:
فاش میگویم و از گفته ی خود دلشادم بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم
پی نوشت
-هنوز هم باورم نشده 29 ساله که مردم