تبليغاتX
اطاق خالی

حدودایه سه ماه بود که به یه غده ی عفونی تبدیل شده بودم طوریکه گوشه ی یه اطاق بزرگ رو تخته بیمارستان فقط شبیه یه لاشه ی متعفن به نظرم میرسیدم هیچکس تحملم رو نداشت الا مادرم درد من ریشه تو سالهای خیلی دوری داشت از اون روزایی شروع شد که خودمو شناختم به دنباله عشقی بودم که هیچ وقت پیداش نکردم به دنباله تویی بودم که می شناختمت و نمی شناختمت در به در پی خودم یا خودت بودم برا رسیدن، پزشکا هم از تشخیص مریضیم عاجز بودن آخه اونا مثه من معتقد به عشق نبودن.

به جزء یکی از پرستارا هیچ کدومشون حاضر به پرستاری ازم نبودن تازه اونم بیوه زنی بود که به خاطر عشق به دو فرزندش قادر به تحمل این همه تعفن و کثافت شده بود آخه مادرم واسه پرستاریم دستمزدشو چندین برابر می داد.

سرفه های پی در پی امونمو بریده دارم بالا میارم آهای پرستار کجایی در حالیکه به پهلو خوابیدم همه ی دل و رودمو داخل ظرف استیلی که بازتاب نور چراقش آزارم میداد بیرون میریزم بوی تعفن و کثافت همه ی بیمارستانو میگیره بیچاره پرستار نمیدونم چطوری تحمل میکنه یه چیزی تو گلوم گیر کرده نمیدونم چیه منکه دیگه هیچی واسم نمونده انگاری این دل صاحب مردمه دارم خفه میشم همین موقعس که پرستار زیر گلوم رو برا نفس کشیدن سوراخ میکنه تا بلکه چند ساعتی هم بیشتر زجر بکشم ازش متنفرم آخه نمی ذاره راحت بشم. دردی که سالها تو دلم خونه کرده بود الان تبدیل به عفونت کلی بدنم شده حتی با خونم از زیر ناخونام بیرون میزنه دیگه هیچ کاری از هیچکسی ساخته نیست،بوی کثافت همه ی دنیا رو گرفته و من رسوای عالم شدم مغزم با رنگ تعفن همراه با یه سرخی خاص که نشان عشقم از بینیم بیرون میزنه کاسه ی سرم یواش یواش داره خالی میشه و تبدیل به یه حباب استخوانی شده.الان کاسه ی چشام داره خالی میشه اما من دارم یه چیزایی میبینم این تویی تویی که نمی شناختمت و می شناختمت.

 

-خدایا کمکم کن. کمکم کن

+ نوشته شده در  جمعه 1384/09/18ساعت 23:47  توسط دیوونه  |