تبليغاتX
اطاق خالی

سالها در انتظار این اسباب کشی بود و حالا یه شور وشوقی داشت که با دیدن جاده ای زیبا که براش یاد آور جاده ی زیبای گیسوم بود و به محل جدیدش ختم میشد اونو غرق در این همه زیبایی-صفا و سادگی وعشقی که در روح اون کرم خاکی گرفته تا درختاش دمیده شده بود مستش می کرد.براش مهمتر از همه این بود که گم شده هاشو پیدا کنه آخه دوتا خواهراش و باباش خیلی وقت بود اومده بودن اینجا اون هیچکدومشون رو نمی شناخت واسه اینکه اونا رو ندیده بود ولی امید به پیدا کردنشون این اسباب کشی و زیبا تر می کرد . خوونه ای بهش داده بودن که تو اون پنجره ی کوچیکش انقدر زیبایی جمع شده بود که این همه زیبایی به نظرش بیشتر از کل زیبایی جای قبلیش بود.انگاری همه ی لذتها توروحش تزریق شده بود.     
 اما بعد از یه مدت طولانی موفق به پیدا کردن گم شده هاش نشده بود برا پرسیدن آدرسشون وقتی از فرمانروا داشت اما جوابی که شنیده بود این بود: تو چون اونارو نمی شناسی باید تا قیامت منتظر بمونی. از شنیدن این خبر زیاد دلگیر نشد چون میتونست با این همه زیبایی انتظار هم بکشه تو همین فکر بود که همسایه های بغلیش توجهشو جلب کرد قدماشو سریعتر برداشت تا با اونا که عروس و داماد بودن و یه روز زودتر از این به اینجا اومده بودن آشنا بشه تا بلکه تنهایشو با اونا تقسیم کنه. همینکه بهشون نزدیکتر شد دنیا جلو چشاش سیاه سیاه شد دیگه موندن تو اونجا براش غیره ممکن بود آخه اون یکیشون رو میشناخت و تومحل قبلی عاشقش بود ولی دیگه نمی تونست برگرده به محل قبلیش حتی قادر به تغییر خوونش هم نبود.

تازه فهمید که........

+ نوشته شده در  جمعه 1384/08/06ساعت 1:35  توسط دیوونه  |