تبليغاتX
اطاق خالی

این روزا هر وقت که چشام و هم میزارم مهمان  سفری با تخیلاتم میشم تو همین اول سفر مادری و میبینم که بعد گذشت شونزده سال از تموم شدن جنگ هنوز منتظر برگشتن پسر بیست وچهار ساله ی مفقودالاثرشه و تنها کسی که باورش داره نامزده زیبای پسرشه که با صدایه دلنشینش دلداریش میده،زنی رو میبینم که بعد دوازده سال آرزو و راز و نیاز و درمان بالاخره خدا اونو صاحب بچه ای کرده وتازه سه ماه که سنگینی بچه رو تو خودش حس میکنه اما با صدای وحشتناک شکستن شیشه ی همسایه بغلی که دوتا عروس و داماد جوون هستن و هر شب دعوا دارن اون بچشو سقط میکنه،دختری رو میبینم که با دستای خونی خودش کنار دار قالی تموم نشده ی فرش ابریشم به خاطر بریدن  ناجوانمردانه ی تار های فرش شیون میکنه طوریکه انگاری تارهای عشقش و همه ی زندگیشو بریدن آخه این فرش همه ی امیدش به آینده برا خرید جهیزیه بود جهیزیه ای که عشقش رو تضمین میکرد حالا خونواده ی محبوبش اونو بدون جهیزیه قبول میکنن؟،پارتی رو میبینم تو هتلی چهار طبقه که هر چهار طبقه رو باهم میشه دید تو هر سمتی که باشی متعجب از این معماری که هیچ جای دنیا نمیشه دید به میزهایه چهار نفره و رومیزیهای سفید و دستمال های زرشکی و قاشق و چنگال های زیبای نقره که با زیبایی خاصی رو میز چیده شدن خیره میشم سنگهای گرانیت با رنگ و زیبایی که تا به حال ندیده بودم منو محو خودشون میکنن.

نمی خوام به این سفر ادامه بدم آخه داره همه ی امیدم و ازم میگیره اما ناخودآگاه ادامه میدم و در آخر تورو میبینم که امید به زندگیم رو بهم بر میگردونی تو کنار ساحل بدون کفش با دامنی تنگ و سفیدرنگ و با پیرهنی سرمه ای محو تماشای دریا شدی و من مست تماشای تو، مو های زیبای خرمایی رنگت تو باد رقصی میکنن که منو با خودشون تا اوج هنر دوست داشتن میبرن،اما حیف مثه اون بقیه نمیتونم بهت نزدیکشم تا میخوام به سمتت بیام از خواب می پرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/27ساعت 1:12  توسط دیوونه  |