یادم میاد اون وقتا تا وقتی حوض مادربزرگم و پر ماهی نکرده بودم زندگی واسم بی معنی بود و هر سال شب عید تو خونه دعوا بود که این همه ماهیو میخوای چیکار، حوضی که همه چیز مادر بزرگم بود،باور نمیکنی بگم از شوهر و بچه هاشم واسش عزیز بود طوری که زمستونا با یه تخته ای که به شکله مکعب مستطیل بود می پوشندش حتی به اینم قانع نمی شد و رو تخته یه چادر و بعدش هم نایلونی میکشید تا از برف و بارون در امون باشه.تو حسابشو بکن یه همچین شخصی با این خصوصیات و این همه علاقه به حوض به من اجازه ی همچین کاری میداد که حوضشو پر ماهی کنم.یادم هست هر چقدر بهش میگفتن بابا هوا سرده تو خونه وضوع بگیر سرما میخوری،واونم زیر لب یه غرغری میکرد و بی اعتنا به حرف مادرم به سمت حیاط میرفتو با یه زحمتی که باورش برا همه مشکله برف و کنار میزد و شروع به شستن دست و صورتش می کرد.باورت نمیشه که سه تا از درختا فدای این حوض شد تو درخت به و توت یادت هست اما درخت گردو رو ندیدی این سه تا بخت برگشته ها از هستی ساقط شدن تا حوض از شیره ی اونا در امون بمونه.مادرم میگفت:من نمیدونم این حوض چرا واسش این همه عزیز شده اینکه قبلن به این حوض این همه علاقه نشون نمیداد.
میدونی حالا دیگه نمیدونم اون حوض هست یا نه اگه هست اینطوری عزیزه یا نه بیچاره از نور چشمی بودن افتاده الان مادر بزرگ دیگه اون حوض رو نداره اما همیشه وقت وضوع یادش میکنه و یه آهی میکشه.بعدها فهمیدم این همه مراقبت و دوست داشتن به خاطر تو بوده واسه اینکه تو کنار این حوض نشستی و عکسی و به یادگار واسمون گذاشتی باور کن حتی زمستونا اون سمتی که تو عکس گرفتی رو باز میذاشت تا بیشتر اونجارو ببینه و لمس کنه.
الانم بیست و نه سال از پرکشیدنت گذشت که با دیدن همین عکست این خاطره ها واسم چه شیرین و تلخه اما حیف که حتی اون حوض هم دیگه نیست.