تبليغاتX
اطاق خالی

یه روزی خسته از همه چیو همه کس زدم بیرون تا از این هیا هویه زندگی خلاص شم پای پیدا راه افتادم به خودم که اومدم،خودمو تو یه تپه ای دیدم که از روی تپه میشد جاده رو هم دید سبزی درختا و زلالی رودخونه ی اونطرف جاده دیگه نبود از جاده خاکی بغل هر چند دقیقه ای یه کامیون رد میشد و گرد وخاک همه جا رو میگرفت . انگاری خدا هم باهام قهر بود آخه اینجا هم شده بود آخرالزمان تو حال و هوای خودم بودم که یه صدایی منو به خودم آورد.صدایه راز و نیاز یه آدم که با گریه همراه شد بود به سمتش رفتم یه هو سبد گل سرخش منو میخکوب کرد قلبم داشت از جا کنده میشد آخه من به دنبال راز گل سرخ بودمو اون یه سبد گل سرخ و حمل میکرد با هر زحمتی بود خودمو بهش رسوندم،اشک همه ی صورتشو خیس کرده بود نا خودآگاه خواستم اشکهای رویه گونه هاشو پاک کنم،اما حیف من بودم و نبودم انگاری دستم از صورتش رد میشد هر کاری کردم نتونستم صورت زیباش رو لمس کنم.یه حسی بهم میگفت تو باید کمکش کنی تا اشکاشو پاک کنه و دیگه دلش اینطوری دردمند نباشه دنباله حسمو گرفتم تا شاید بتونم کاری براش بکنم اما کاری ازم ساخته نبود آخه هیچ حضور فیزیکی اونجا نداشتم.برا یه لحظه سرشو بالا آورد منکه سرپا بودم ، انگاری به چشای من ذل زده باشه گفت: دعام کن.انگاری درست به موقع به هم رسیده بودیم انگار خودمون هیچ کاره بودیمو فقط مثه دوتا عروسک خیمه شب بازی بازیمون داده بودن تا باهم آشنا شیم.

حالا از اون روز مدتیه که گذشته و من هیچ فکرشو نمیکردم که تو بهم کمک کنی آخه برا کمک کردن تو اومده بودم.هیچ فکرشو نمیکردم که دوباره پابند بشم اما شدم. هیچ فکرشو نمیکردم اهلی بشم اما شدم.هیچ فکرشو نمیکردم که نشنیدن صدات برام عذاب بشه اما شده.هیچ فکرشو نمیکردم کسی ماه آسمونه آبیم بشه اما شدی. قبلنا به خاطر خودت نمیخواستم صورتت نم باشه از اشکات،دلت پر باشه از دردات اما حالا خودخواه شدم نمیخوام اینا رو داشته باشی میخوام پاکشون کنم تا فقط خودم باشم فقط خودم و خودت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/01ساعت 1:18  توسط دیوونه  |