تبليغاتX
اطاق خالی

این داستان از اونجا شروع شد که بعد یه مدت آشنایی قرار شد به دیدنت بیام، مشتاقانه رسیدن اون روز رو لحظه شماری میکردم.تو پوست خودم جا نمی شدم آخه قرار بود تورو ببینم و این برام از هر چیزی تو دنیا با ارزشتر بود لذت دیدارت چنان تو وجودم رخنه کرده بود که حتی تصور اینکه نتونم ببینمت یا اتفاقی بیافته و این ملاقات بهم بخوره به ذهنم خطور نمیکرد.با رویاهای خودم سر میکردم تا اینکه روز قبل از دیدارمون رسید صبح از خواب بیدار شدم برا خوردن صبحانه به یه کله پاچه ای سری زدم و دلی از عزا در آوردم.قرار بود شریکمو بردارم و باهم بریم کارگاه به محل کارمون که رسیدیم حدودای ساعت 10 شده بود یه سری کارای ابتدایی برا شروع پروژه انجام دادیمو به سمت خونه حرکت کردیم.خونه که رسیدم ساعت 10 شب شده بود.شام رو که خوردم خسته بودم و نفهمیدم کی خوابم برد در حالیکه قرار بود صبح به سمت تو حرکت کنم.

سراسیمه از خواب بیدار شدمو به سمت حموم رفتم بعد یه دوش و اصلاح صورتم سوار ماشینم شدمو به سمت محل قرارمون حرکت کردم اما همون لحظه که رادیو رو روشن کردم شوکه شدم آخه تاریخ دیروز رو اعلام کرد داشتم شاخ در میاوردم خندم گرفته بود،توجهی به این گندی که زده بودن نکردم و به حرکت خودم ادمه دادم بعد چند دقیقه دوباره گوینده تاریخ دیروز رو اعلام کرد اینبار دیگه گفتم حتما من اشتباه میکنم به اولین عابری که رسیدم زدم رو ترمز و سوال آقا ببخشید امروز چندمه و باز همون تاریخ دیروز گفتم حتما من اشتباه میکنم و تو خواب راجع به امروز یه چیزایی دیدمو قاطی کردم.شریکمو که سوار کردم دوباره یه سری کارایه که به نظرم تکراری بود رو انجام دادم و شب خسته رو تختم بدون اینکه بدونم خوابم برد.صبح که از خواب بیدار شدم باز فردا فردا نبود و امروز بود.

حالا دیگه شمار روزها از دستم در رفته سالهایه درازیه که من تو امروز گیر کردم کارای زیادی انجام دادم تا فردا بشه اما نشده بارها خودکشی کردم اما باز فردایی که امروز بود زنده بودم.الان دیگه یه آرزو بیشتر ندارم اونم اینکه امروز فردا بشه فقط برا دیدن تو که مطمئنم شیرینترین لحظه ی عمرم میشه اگه امروز فردا بشه نه فردا امروز.

+ نوشته شده در  شنبه 1384/10/03ساعت 1:11  توسط دیوونه  |