پیامو هشت ساله پیش درست وقتی که شش ساله بود شناختم.در همون اولین دیدار با چنان سادگی و صداقتی اسممو یاد گرفت و صدام کرد که به صفا و صداقتش ایمان آوردم.دو روز پیش تولد چهارده سالگی پیام بود و او امروز اسممو صدا میزنه و میگه:میشه هر روز تولد باشه.
کارمو قبلا پرسیده و میدونه،با اون چشایی که طرز نگاش با همه ی مردم فرق داره رو بهم میکنه و میگه:محمود محمود مدرسه میری.بی خبر از همه جا جوابش میدم:نه منکه دیگه مدرسه نمیرم.
میگه:مدرسه تعطیل شد از فردا برو مدرسه.
دوباره بهش میگم:پیام چی میگی؟منکه گفتم من دیگه نمیرم مدرسه،مدرسه ی من تموم شد.
میگه:یعنی دیگه نمیخوای به اون روستا بری.از فردا برو زود باش.
تو همین موقع یه آهی میکشمو تازه میفهمم معلمم چی میگه.تنها دلخوریش این بود که امروز دائما تکرار میکرد.
اون خانومه یادت هست به اون سلام دادم جوابمو نداد.اون آقاهه یادت هست بهش سلام دادم جوابمو نداد.
دیگه تحمل نمیارمو قطره اشکی از چشم رو گونه ام می غلطه.پیام نگاهی بهم میکنه و میگه:محمود، محمود محمود تو میدونی تو ذهن من چی میگذره.
معلمم پیام جان تولدت مبارک