تازه به محل جديدش عادت کرده بود ، به پهلو خوابيده بود و فقط قادر به ديدن همسايه ی جلوييش بود . چند روزی می شد که با اين وضعيت جديد آشنا شده بود اما ازش خوشش می اومد . در حاليکه غرق صحبت با همسايه ی جلويی بود صدای همسايه ی پشتی که ديشب آورده بودنش استخوناشو لرزوند. سعی کرد برگرده و نيگاش کنه ، اما امکان پذير نبود. اونجا که بهم نرسيدن ، حالا هم که به دست تقدير به هم رسيدن اينجوری ...
باورتون می شه بعد از گذر روزا و ماها و سالا بغل همديگه اما هنوز در التهاب رسيدنن .