پشت تنها چراغ قرمز سه دقیقه ای شهرمون ساعتی با بند و صفحه ی آبی به یاد میاوردم، که صدایه ضربه های پشت سر همه پسربچه ای به شیشه ی ماشین تمام تمرکزمو بهم ریخت یه دسته گل سرخ تو دستش بود و با اون نگاه معصومانش گفت: آقا گل نمی خری.تو رو خدا بخر ارزون میدم.
به نیت تو که با تو اون ساعت برام معنی دار شده و به نیت تولد عشق، فقط یه شاخ گل از اون پسر بچه خریدم اما هنوز نفهمیدم چرا پسر بچه بیشتر از من خوشحال شد.آخه بقیه ی گل هاشو نفروخت و رفت.