تبليغاتX
اطاق خالی
 

عشق به زمين بحث جدی خورشيد و ابر و باد شده بود اين سه تن مدعی عاشقی بودند.خورشيد با تمام وجودش بر زمين می تابيد و اونو از وجودش گرم می کرد،تو اين موقعها حسادت باد به اوج می رسيد و با وزش خودش خاک رو هم با خود همنوا می کرد طوريکه همه جا رو گرد و غبار چنان فرا می گرفت که اشعه های عشق خورشيد زمين رو گم می کردند. 

اين ابر بود که ضعيف تر از اون دو فرصت عشق بازی رو پيدا نمی کرد.تا اينکه باد وخورشيد هر دو خسته از عشق بی فرجام خودشون دست از تلاش کشيدند وابر که مدتها به دور از ديدار زمين بود چنان از شوق ديدار به وجد اومد که گريستنش پايانی نداشت اون تمام وجودش رو وقف زمين می کرد ودرست زمانی که می خواست با آخرين قطره ی هستيش عشقش رو به همه ثابت کنه.دست تقدير اون قطره ی آخر رو از اون گرفت وبا اون قطره دل آدميان سرشته شد.و به همين خاطر نه زمين از لذت عشق ابر سيراب شد و نه قطره به معشوق رسيد.و دل آدمی به اميد عشق به معشوق بدون اينکه خودش بدونه هميشه می تپه. 

 

کم کم دارم حس میکنم دل داره واسه اون تکه زمینی که پیدا کرده آب میشه.فقط باورم کن.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/10/13ساعت 1:7  توسط دیوونه  |