تبليغاتX
اطاق خالی

چهارده سال پیش بود بعد از مرگ اونایی که نمیذاشتن به هم برسیم.با هم ازدواج کردیم با خودم میگفتم یه همچین عشقی که بعد از ده سال هنوز شعله اش خاموش نشده به خامو شی کشیده نمیشه. هر دومون بی خبر از بازی روزگار زندگی مشترک زیبامون(زیبا به خیال خودم) رو شروع کردیم.من دختری بودم ساده و تو این مدت ده سال نفهمیدم تو آدم کنسی هستی من تو رو بدون اینکه،تا این حد به تو اعتراف کنم دوست داشتم و میپرستیدمت.یادت هست تو حتی حقوق من رو هم ازم میگرفتی و منو از داشتن حداقل چیزایی رو که دوست دارم محروم میکردی اما من بازه هم دوست داشتم.خوب یادمه که بعد از تولد پسرمون دیگه نذاشتی برم سر کار هر چند برام فرقی نداشت چون هیچ مزیتی برام نداشت.حالا بعد اینکه ورشکست شدی باز بهت وفادار بودم و عاشق چشم بسته ای تو،تو تنها مرد قابل تصور تو زندگی من هستی و خواهی بود اما حالا دیگه نمیتونم دیوانگی تو رو تحمل کنم اون روز یادت هست وقتی سراسیمه از مهد دخترمون به خونه میو مدم تو رو دیدم انگشتای دستت رو اینقدر به آسفالت خیابون کشیده بودی که ازشون خون میچکید نمیدونم با دستات به سرت زده بودی که خون از چشات بیرون میزد تو حتما یادت نیست که با پنج تا آمپول بی هوشی به زمین افتادی و از خود زنی دست کشیدی،ببین میخوام اینو هم بدونی من به گدایی افتادم بیشتر از بیست روز که بچه ها فقط نون خالی خوردن الان اون نون خالی رو هم نداریم و اینا همش اون زندگی رویایی تو ء که واسم ساختی.

اما دیگه دارم میرم،میرم به دیار خودمون دیگه نمیخوام ببینمت دنبال من نیا و نگرد که از دیدنت بیزارم.ولی عاشقانه ترین دوست داشتن هامو نثارت میکنم و بهت وفادار خواهم بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/14ساعت 16:45  توسط دیوونه  |