وقتی به این فکر میکنم چه عظمتی داره خدا، طوریکه نود کیلومتر اونطرفتر از شدت سرما حتی یه لحظه نمیشه بیرون وایستاد من دارم اینجا از خنکی هوا کیفور میشم و با یه پیرهن برا یه عده بچه که میخوان رو این خاک شکل بگیرن و بزرگشن تا عشق رو بشناسن دانه های ریز خاک،دانه های خاکی که یه روزی مثه من و تو،کالبد دو عاشق و معشوق بودن رو بدون اینکه یه ذره حتی یه ذره به خودم بیارم و ناراحت شم از هم جداشون میکنم دلم میگیره اما به این دلخوشم و شاد و میدونم این ذرات خاک هم شادن برا اینکه روشون ساختمونی ساخته میشه که محل یادگیریه و مکان درس و جایگاه عشق آخه میدونی بهترین شعر دنیا رو تو همینجا هممون میخونیم و زود فراموش میکنیم:
«بابا آب داد ، بابا نان داد»
میدونی من این لذتی رو که از این کارم میبرم با هیچ کاری تو دنیا عوض نمیکنم مگه اینکه................