تبليغاتX
اطاق خالی

وقتی به این فکر میکنم چه عظمتی داره خدا، طوریکه نود کیلومتر اونطرفتر از شدت سرما حتی یه لحظه نمیشه بیرون وایستاد من دارم اینجا از خنکی هوا کیفور میشم و با یه پیرهن برا یه عده بچه که میخوان رو این خاک شکل بگیرن و بزرگشن تا عشق رو بشناسن دانه های ریز خاک،دانه های خاکی که یه روزی مثه من و تو،کالبد دو عاشق و معشوق بودن رو بدون اینکه یه ذره حتی یه ذره به خودم بیارم و ناراحت شم از هم جداشون میکنم دلم میگیره اما به این دلخوشم و شاد و میدونم این ذرات خاک هم شادن برا اینکه روشون ساختمونی ساخته میشه که محل یادگیریه و مکان درس و جایگاه عشق آخه میدونی بهترین شعر دنیا رو تو همینجا هممون میخونیم و زود فراموش میکنیم:

                          «بابا آب داد ، بابا نان داد»

میدونی من این لذتی رو که از این کارم میبرم با هیچ کاری تو دنیا عوض نمیکنم مگه اینکه................

+ نوشته شده در  جمعه 1384/10/16ساعت 15:22  توسط دیوونه  |