بعد از اینکه بابام اینا فهمیدن کار من و تو از عشق و عاشقی گذشته با ازدواجمون موافقت کردن . چه لذتی داره که بعد از شش سال به کسی که دوست داری برسی چه لذتی داره وصال.....
زندگیمونو با عشق شروع کردیم . بابام اینا هم که زورشون به من نرسیده بود ، خودشون به تنهایی راهی کانادا شدند . حالا دیگه من اینجا فقط تو رو دارم . ولی میدونم که تو نمیذاری من احساس تنهایی کنم . تو میدونی من از همه زندگیم به خاطر تو گذشتم . من آیندمو با تو عو ض کردم . چون دوستت داشتم . حالا سه ساله که ما ازدواج کردیم و تا هفت ماه دیگه ما یه مهمون کوچولو داریم ...
من با خواهرت اینا به اصرار تو شمال رفتم . چون فکر میکردی برای روحیم خوبه . قرار بود که ما تا اخر هفته بمونیم و تو هم آخر هفته پیش ما بیای . روز سوم بود که طاقت نیاوردم وبرگشتم . خواستم خوشحالت کنم آروم در خونه رو باز کردم نمیدونستم خونه ای یا نه اما این تایم باید سر کارت باشی اومدم تو تراس خونه صدایی از توی اتاق خواب اومد صدای خنده یه زن!باورم نمیشد گفتم شاید به دوستات کلید دادی که با دوستشون بیان خونه ما اومدم تو خونه ولی صحنه ای که دیدم برام غیر قابل باور بود .........
حالا من تنهام.حتی روم نشد به خونوادم بگم که تو اینکارو با من کردی.روی برگشت ندارم !! چون بچه یه آدم دروغگو رو نمیخواستم بچه رو سقط کردم.دیگه برام هیچ مردی مهم نیست.هیچ کس نمیدونه من کجام و چطوری دارم زندگیمو میگذرونم.حتی تو هم نمیدونی ....
نوشته شده توسط: یه دیوونه ی دیگه