خرداد ماه بو که با بچه ها سوار ماشین شدمو به سمت شمال برا گذروندن تعطیلات راهی شدیم همون اولای راه بودیم که سانحه تصادف ما رو از این سفر محروم کرد خدارو شکر بچه ها هیچیشون نشد بود فقط اوضاع من بی ریخت بود اونم تو خودم بودم اما انگاری خدا خواسته،با پتک کوبیده بودن رو دستام طوریکه دست راستم تا آرنج له له شده بود و کل دست چپم اصلا گم شده بودو اثری ازش نبود.
الان نه ماه از اون روز میگذره دیگه هیچی واسم معنی و مفهموی نداره.آخه خیلی وقتا انگشت شصت دسته چپم بد جوری میخواره و نمیدونم کجا رو باید بخوارونم اعصابم میریزه بهم و میزنم همه چیو داغون میکنم دیگه بریدم حتی نمیتونم لباسای دلخواهمو بپوشم ،بازوهام تا به تان و همه ی لباسایی که میپوشم بدفرم دیده میشن.داشتم با دو تا از دوستام در مورد خودرو ملی که چطور چپ شد و ما رو به این روز انداخت صحبت میکردم که یه صدایی منو از خواب پروند.وقتی به خودم اومدم دستام هیچ حسی نداشتن انگاری واقعا نبودن و من تازه متوجه شدم که چه نعمتایی رو بهمون عطا کردیو ما ازشون غافلیم.
منو ببخش به خاطر غفلتی که این چند روزه داشتم،منو ببخش به خاطر کوتاهی هایی که تو این مدت کردم،منو ببخش.