آشنایمون با یه سلام شروع شد سلامی که من جوابشو دادم میدونی باز هم میگم دست خودمون نبود انگاری یکی می خواست ما به هم برسیم با وجود همه ی مشکلاتی که سر راهمون بود اونی که میخواست به هم برسیم برنده شد و تو و من تو گداله زندگی به هم برخورد کردیم و به هم رسیدیم.و حالا شش ماه و چند روزه که من و تو شدیم من این من شدن رو همین چند روز پیش هر دومون با تمام وجود لمسش کردیم.راستی یادت هست بهت گفتم من اهلیت شدم،یادت هست برات نوشتم دادگاهی با تمام اعضاء وجود و به سرپرستی .... یادت هست بهت گفتم من یه دیوونم و با همه ی اونایی که دیدی فرق دارم،یادت هست بهت گفتم من دوست دارم و بعد مدتی گفتم من عاشقت هستم.تو همه ی اینها رو باور داشتی اما نه به یقین!!چرا؟
آخه خودم بهت گفته بودم از همون بچگی عادت داشتم آخر همه چیزو داشته باشم حتما یادت هست، حالا هم تو آخرشی و من میخوام آخر دوست داشتن رو لمس کنم مگه اینکه...........