شراب نبعیش و ساقی خوش دو دام رهند که زیرکان جهان از کمندشان برهند
من ارچه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه هزار شکر که یاران شهر بی گنهند
9895 امین روز زندگیم هم، مثه 6240 روز گذشته ازتصادفمون تو جاده چالوس، زندگیم تکراری بود درست عین هم اما وقتی در حیاط رو مثه هر روز باز کردم تا بیرون برم،انگاری یکی گفت: این روز با همه ی روزایه زندگیت که تکراری بودن فرق داره باد پاییزی که به صورتم خورد گفتم راس میگه مثه اینکه امروز یه روز دیگس.
داد و بیداد راننده تاکسی و مسافر که سر کرایه اضافه ای که راننده گرفته بود بالا گرفت همینکه من به نزدیکشون رسیدم با کتک کار همدیگرو پست تر از اونی که بودن نشون می دادن وقتی خون دماق مسافر جاری شد بچه اش از شدت ترس به سمت پدرش دوید درست وقتی که به پدرش میرسید نا خود آگاه با لگد پدر داشت تویه جوی آب می افتاد که من از روی ویلچرم، خودمو به سمتش پرت کردم من موفق شدم چون دختر کوچولو رو که گرفتم هیچ بعد چند ثانیه از جام بلند شدم و راه رفتم.