چند ضربه انگشت به شیشه ی ماشینم .التماس کودکی برا خرید یه آدامس.آقا آدامس میخری تورو خدا یه دونه بخر ارزون میدم.پشت سره کودک کودکی داخل ماشینه ب ام و با خنده ای به روی لب خنده ای مرموز.چراغه سبز و پایان مهلتی که به من داده بودن برا ..............
مثه اینکه همیشه فرصت خیلی خیلی کوتاس