تبليغاتX
اطاق خالی

یه روز مثه همه روزات رو چرخ دستیم نشسته بودم و داشتم به اعظمت و بزرگیت فکر میکردم که باز این غصه اومد سراغم همون غصه همیشگی بازم به فکر روزی و یه لقمه نون که بدون درد بره پایین افتادم و این فکر اذیتم می کرد.تو همین حال و هوا بودم که چشام افتاد به کفشای آهنیم که دوباره باید میدادم آهنگر بهش جوش بزنه آخه پاره شده بود.خنده ام گرفته بود داشتم به این وضع و اوضاع میخندیدم به خودم که کفشم آهنیه،به اونکه گوشیش آهنیه،به اونی که ماشینش آهنیه،به اونکه دستش آهنیه به اونکه........ ولی یه هو گریم اومد زدم زیر گریه آخه دلم به حالش سوخت، براش گریه کردم خیلی.

 

 میدونی آخه اون دلش آهنیه..............
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/01ساعت 22:34  توسط دیوونه  |