تبليغاتX
اطاق خالی

داری زندگیتو میکنی و یه آرزوهایی داری فکر میگنی تو با همه ی مردم فرق داری چون آرزوهات با آرزوهای اونا فرق داره یه چندتا اتفاق واست میافته نمی فهمی چه خبره تا اینکه روز موعود درست وقتی که با زبون بی زبونی بهت هشدار دادن اینکار و نکن ولی تو انجامش میدی و از یه میلیمتری مرگ یه دستی میکشدت به چندین کیلومتریش تازه حالیت میشه چی شده و تو چطوری آویزون زندگی شده بودی و خبر نداشتی .تو این اوضاع و احوال یکی مثه یه چتر باز از طرف همون دسته واسه امتحانت میاد تو زندگیت بعد یه مدت میبینی خیلی چیزا ازش یاد گرفتی و خیلی دوسش داری عاشقش شدی این عشق آزارت میده آخه تو همچین حقی رو نداشتی. بعد یه مدت کوتاه چند ماه متوجه میشی داری دوباره مثه یه روزنامه مزخرف روز مره میشی دوباره داری آویزون زندگی میشی داری روفوزه میشی .

یه هو اون وجود اصلیت که نمیخوام اسمشو بیارم گل میکنه و میزنی همه چیو داغون میکنی و میری پی کارت اما دل کندن سخته آخه دوسش داری.

 ولی پرنده که پرید دیگه پریده..........

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/09ساعت 1:18  توسط دیوونه  |