تبليغاتX
اطاق خالی

تو یه روز زندگیت دلت بدجوری تنگه میزنی بیرون بلکه آروم بگیری.افکار و غم هات هی همینطوری مثه سیلاب که پشت سد جمع میشن میریزه رو هم میخوای داد بزنی یکی بیاد این سرریز و باز کنه دیگه تحمل نداری که یه هو یه پری چهره که دار چند قدم جلوتر از تو راه میره توجهتو جلب میکنه آخه خیلی شیطونه و داره با یه شیطنت دخترونه این پسرایی که بیشتر شبیه دخترن تا پسر و اذیت میکنه و دائما بهشون پشت پا میزنه و با دوستش که قدش کوتاه تر از خودشه و به نظر محجوب تر از خودشه به این بینوا ها میخندن جلو میری و علت کارش و خیلی مو دبانه ازش میپرسی جوابی که نمی شنوی هیچ یه پشت پا هم میخوری.ولی یه حسنی داره به خودت که میای میبینی سریزه باز شده.بگذریم که بعد چند روز این پشت پا رو چه جوری بدجوری تلافی میکنی .

 الان یه دو هفته ای هست که از این ماجرا گذشته و یه سیگار لای دو انگشت دست راستت تو خودت غرق شدی و داری میری سمت خونه که یه صدا همه ی هواستو میریزه به هم صداهه بهت میگه آقا سیگار نکش برات خوب نیست.دنبال صدارو که میگیری میرسی به یه دختر خانوم وای اینکه همون پری چهری اون روزه که با پشت پایی که ازم خورد دست و پاش خونی شد . این میشه آشنایی تو با یه دختر خانوم زیبا بعد یه مدت دیگه نمیتونی ازش دل بکنی تازه متوجه میشی عاشقش شدی یه سالی اینطوری میگذره دیگه نمی تونی تحمل کنی و میخوای باهاش ازدواج کنی نمیدونی موضوع رو چطوری باهاش مطرح کنی آخه تو تا حالا حتی نتونستی دستش و تو دست بگیری تا گرمای دستشو احساس کنی ولی دیگه دل به دریا میزنی بعد یک ربع که از دیدارتون میگزره میخوای گرمترین و عاشقانه ترین بوسه هاتو رو دوتا لب زیباش بنشونی که اون لبا تحملشون رو از دست میدن و بهت اعتراف میکنن.من شوهر دارم.

تازه میخواد دنباله بوسه هات بیاد که همه ی دنیا با اون منظومه ی شمسیش رو سرت میچرخه که هیچ خرابم میشه.نمیدونی چیکار کنی نه واسه اینکه با یه زن شوهر دار دوست شدی و یه سال و نیمی رفتی سر کار بلکه به این خاطر که فردا اگه زنت بعد  یه مدت کوتاه بفهمه تو رو دوست نداره چه اتفاقهایی میتونه تو زندگیت بیفته.حالا که سریز هم قفل شده و باز نمیشه. شروع میکنی به کفر گویی:

آخ خدا تو که بنده هات اینطوری هزار چهرن ببین تو چی هستی ؟!!؟

یا من خیلی شوتم یا این کار دستیات خیلی ماهن؟!!؟

وای خدا غلط کردم.

خدا یا رحم کن فردا منو اینطوری گرفتار نکنی من ازت عشق میخوام که توش یگانگی باشه. نه دروغ و دو رویی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/08/10ساعت 0:26  توسط دیوونه  |